طاقت بیار رفیق…

۲۶ شهریور ۱۳۸۸

سلام دور و دیر و دردناک مرا از پس یک تنهایی تاریخی بشنو
از پس قرنها سکوت و سر در مغاک فرو بردن و در خویش هم دم نزدن با تو که صدای بغضهای هزارساله ی منی، حرف می زنم.
لحظه ای زخمه های به ارث برده از دخمه های زندانت را فراموش کن و به حرفهای من که نماینده ی نسل خاموش به خاکستر نشسته ای هستم که میلاد خویش را در پس سالهای دور گم کرده است، گوش کن.
از اینهمه درد و شکنجه و زندان و اعدام در هر برگ این تاریخ سرزمین من بسیار بوده است. هزار باره پیشینیان ما را به میخ کوبیده اند، شمع آجین کرده اند، در سیاهچال ها پوسانده اند و در صدها میدان شهر گردن زده اند و به دار آویخته اند اما هربار صدای برخاسته از نورشان، آماج یک نفرین ازلی سیاه شده است و باز مزدوران شب عافیت خورشید را به یغما برده اند و هرگز این خاک فقط در نام پرگهر، آفتاب روشنی و پرنده ی آزادی بر آسمان خویش ندیده است.
هنوزم از یاد نرفته است که نداها و سهراب ها و کیانوشهای ما در خون خویش تصنیفی غمگین از آزادی را زمزمه کردند و ما شنیدیم و گریه کردیم و فریاد کشیدیم و از ما، تو به دخمه های زندان رسیدی و ما از پس شما مرثیه نوشتیم و دردنامه و بغضگریه ساز کردیم و در خیابانهای شهر فریاد کشیدیم اما… همه ی ترس من از آنست که خون ندایی عزیزان ما پاک شود و تو در زندان بپوسی و من هم نتوانم صدایم رابه جایی برسانم و در یک دوره باطل هزار ساله یوغ زر و زور و تزویر برگردنمان بیفتد.
تو اما طاقت بیار رفیق اگر چه من می ترسم…
من اینجا دلم برای چشمهای تو که هرگز از نزدیک ندیده ام تنگ شده است. چشمهایی که از پس دیدن آن غول زیبای آزادی، ترس را از یاد برده است. شاید اینبار ورق برگردد چرا که هرگز قرار نبود که دنیا به نام یکی باشد آنهم اهریمن…
خسته اما بیداریم. هم من هم برادران و خواهران تو.
طعنه می زنند و خاموشند پدران و مادران همه ی ما اما… در چشمهای خیره ی ما رویاهای جوانیشان را می بینند که به روز نزدیکتر می شود. می مانند و دلسوزانه دعایمان می کنند.
تو اما طاقت بیار رفیق اگرچه کارد به استخوان تو رسیده است ولی خنکای این آزادگی همه ی تن تو را در خویش نوازش می دهد و نام تو را بر پیشانی این خاک اسیر متبرک می کند.
از طاقت تو ترس من به یکباره ریخته است و یقینی سخت مرا به خورشید رویاهایی که تو بخاطر آن در زندانی، مومنم می سازد.
طاقت بیار رفیق که خورشید من از چشمهای تو طلوع می کند.

پایان

۶ شهریور ۱۳۸۸

به من گفت: بیا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمیر
آمدم!
خندیدم!
ماندم!
مردم!

“ناظم حکمت”

پانوشتهای اردیبهشت

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

پانوشت یک: هنوز و همچنان زنده ام. می بینم. می شنوم. می نویسم. می خوانم و نگاهم به زمین است.

پانوشت دو: به شمال می روم. صومعه سرا. جایی که رنج زیستن را در آن با دوستانی که اکنون ندارمشان، یاد گرفتم.

پانوشت سه: سیاوش شاملو مرد. یک خاطره موهوم در آن غروب به گمانم پاییزی: سیاوش شاملو، احمد باطبی، محمد غزنویان و یادگارهای گورستان امامزاده طاهر

پانوشت چهار: چای، سیگار، کلوچه

پانوشت پنج: رشت. یک شب بیداری بی درد. کمی آنطرفتر دلارا نقاشی هایش را پای چوبه دار یادگار گذاشت. ما چقدر ساده لوحیم؛ مبارزه اینترنتی، facebook

پانوشت شش: او به اندازه ی یک گلدان هم سبز نبود، من دوست داشتنم را بارور میکنم بی آنکه امید به برگشتنش داشته باشم.

پانوشت هفت: کتابخانه مجازی ام را راه انداختم. کتابهای الکترونیکی تان را برایم بفرستید و از کتابهای آنجا هر چه خواستید بردارید.

پانوشت هشت: قلعه رودخان. سربالایی که بروم عاشق خواهم شد؛ می دانم.

roudkhan_castle

پانوشت نه: بهروز جاوید تهرانی را می شناسم و خیلی ها را هم نه. درد من اینست که کاری نمیکنم.

پانوشت دهم خود تویی که مرا به درخت و آب و آتش پیوند زده ایی…

بسان رود که در نشیب صخره سر به سنگ میزند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

اینجایم من؛ بر تلّی از خاکستر

۲۵ فروردین ۱۳۸۸

اینجایم من؛ در چند قدمی کارگری که وقت پا به ماه همسر باردارش از کار اخراج می شود.
اینجایم من؛ کنار رفیقی که بر بساط بافور و تریاک، جوانی اش را به مسلخ نشئه گی و اعتیاد می برد.
اینجایم من؛ همسایه ی معلمی که به جرم واگویه ی داستان ماهی سیاه کوچولو محکوم به اعدام می شود.
اینجایم من؛ همصحبت دخترکی که بکارت نوجوانی اش را به غنیمت یک کلام کوتاه و موجز از عشق تسلیم می کند.
اینجایم من؛ در فاصله ی گناه و دوزخ بدزیستان دورو که بهشت را به زور تقسیم می کنند.
اینجایم من؛ همداستان کاراکترهای «وقتی همه خوابیم»، می بینم و بی آنکه حرفی بزنم می گذرم…
و اتفاق می افتد…
اینجایم من؛ بر تلّی از خاکستر.

نه در غزه، نه در صیدا و نه در دارفور.
نه در مصر قدیم، نه در آفریقای سیاه، نه در جنگهای سومالی.
من در ایرانم. بر قله ی افتخار، قدیمیتر از تاریخ. سیگار در دستم و قصیده ای از پوچی و عصیان بر زبانم.
در آستانه ام. بیست و هشت چوب خط زندگی ام پر شده است.
بیست و نه ساله می شوم…
اینجایم من؛ ایران. بر تلّی از خاکستر…

این روزها…

۱۸ فروردین ۱۳۸۸

این روزها من هم مثل همه ذرات بهار بی قرار لحظه ها و ثانیه ها هستم.
این روزها سیگار می کشم و کلوچه می خورم. بی هوا قدم می زنم و دنبال جای پای ترانه های قدیمی در ذهنم می گردم.
این روزها دلم برای دوستان از دست داده ام تنگ می شود. حوصله ی کتابهایم را ندارم.
این روزها دلم برای معشوقه ام که انگار باید بپذیرم نخواهمش داشت، یک ذره شده است.
این روزها دلواپس همه ی آنهایی هستم که به نوعی متفاوت فکر می کنند و متفاوت زندگی می کنند. خبرهای سیاهی می شنوم.
این روزها، روزها بلندتر شده است اما دلتنگی مدام پررنگتر می شود.
این روزها همه ی حرف ها بوی چپ می دهد و من فقط نگاه می کنم.
این روزها مدام سفارش های مختلف برای کارهای وب می آید و من انگار کرخت تر از آنم که از پسش بر بیایم؛ ولی می پذیرم تا بتوانند تندتر کارهایشان را پی بگیرند و من هم درسهایم را پس بدهم.
این روزها کار در شرکت آزارم می دهد. کار سختتر می شود و هر روز باید شاهد اخراج همکاران بیشتری باشم.
این روزها از عمله بودن سرمایه داری احساس بدی دارم.
این روزها تصمیم گرفته ام وبلاگ پررنگتری داشته باشم.
این روزها قول می دهم که نصور تازه تری در آستانه بیست و نه سالگی ام باشم و بیشتر بخوانم و بیشتر بنویسم و تفنگم را از یاد نبرم…

بی تعارف با رپ

۱۲ اسفند ۱۳۸۷

نمیتوانم اعتراف نکنم که دیشب برای اولین بار خلوت تنهایی ام را به موزیک رپ سپردم و وقتی به خودم آمدم که صبح شده بود و من هر ترانه ی بیدار شاهین نجفی را برای چندمین بار می شنیدم…

ترانه ی وطن را با هم بشنویم:

http://www.nasour.net/music/dl/shahin_najafi/tapesh_2012/VATAN.mp3

بالاترین؛ یعنی همه ی ما

۱۶ بهمن ۱۳۸۷

از صفحه ی عزیز در فرندفید براحتی می شود فهمید که بالاترین هک شده است.
اینکه هک هم از نظر اخلاقی و هم از نظر حرفه ای در دنیای فناوری اشتباه و مذموم است، حرفی نیست ولی اینکه چقدر به بالاترین ارزش خواهیم داد، تا برای وب فارسی باقی بماند چطور؟
شاید بیشتر شما هم با من هم عقیده باشید که بالاترین بزرگترین اتفاق وب ۲ فارسی بود که توانست همه ی ما را یکجا جمع کند و به ما انگیزه ی نوشتن، وب خواندن و به اشتراک گذاشتن بیاموزد. بالاترین به ما یاد داد که چطور در یکجایی که همه هستند ظرفیت خودمان را بسنجیم و گاهی از برکت دموکراسی بی حد و حصر آن به هم فحش بدهیم و با راههای آنچنانی دغل بازی کنیم.
بالاترین اولین بنگاه عام المنفعه پس از گوگل و گاهی پیشتر از آن بود که توانست وبلاگهای زیادی را بالا بکشد و هزاران موضوع و شخصیت در سایه گم شده را به صحنه آورد. بالاترین حتی تا تغییر در سطح وزارتخانه نیز در ایران پیش رفته است و عنوان بزرگترین دیگ ملی برای آن اغراق آمیز نیست.
ولی ما چقدر برای بالاترین ارزش قائلیم؟ تا کنون برای حفظ آن چه کرده ایم؟ آیا توانسته ایم همسو با اهداف دموکراتیک آن، کاربری دمراتیک باشیم؟ آیا هرگز خواسته ایم پیشنهاد حل مشکلی که توان برطرف کردنش را داشته ایم به مدیرانش بگوییم و یا حتی دلداری ساده ای دهیم؟
بالاترین، یعنی همه ما، امروز هک شده است. امروز وب هم برای من مثل خیلی از شماها لطفی ندارد.

شب و رویانز و جریمه شهیار

۱۳ بهمن ۱۳۸۷

بوی باران می دهم. تازه از تو برگشته ام، نادیده ی خوب.
رویانز من چشم گشوده ست و تن باران خورده ام را به یک شعر قدیمی می سپارم که پیشترها گفته بودم.
راستی یادتان نرود آن پایین هم از شهیار بشنوید… آه چقدر جریمه نوشتیم

من، امشب؛
نظاره گر همه ی تصویرهای همخوابگی
و بند شلوارم را با اخلاق کانت سفت بسته ام.
….
من، امشب؛
از مردانی که شلوارشان خیس شهوت است بیهوده ترم
و تو با خون قاعدگی ات صورتت را سرخ نگه میداری…

book

دانلود شعر جریمه با صدای شهیار قنبری

چقدر جریمه نوشتیم،
جریمه ، جریمه ، جریمه
نوشتیم و رج زدیم.
چقدر از سر “یعقوب لیث” تا ته “شاه عباس”جریمه نوشتیم.
چقدر از مساحت “پرتغال”که به قاف و غینش هنوز مشکوکیم دل زده بودیم!
چقدر مشهدی حسن آسیابان دهمان را دست انداختیم و
چقدر از دست پیرزن و چین دامن سنجر خمیازه کشیدیم!
چقدر از جبر گریختیم و به “پر یا پوچ” نشستیم و سبک شدیم
چقدر فیلم جفتی با هم تاخت زدیم و از لال سینما تاج عکس “برنج تلخ” خریدیم
چقدر تیزی خط کش آقای اصول دین را بلند بلند درد کشیدیم و
چقدر در زنگ طبیعی صدای گاو درآوردیم
چقدر برای “آقا محمد خان” سبیل کشیدیم و
چقدر دور از چشم مبصر بی معرفت تمام غایب ها را حاضر کردیم
چقدر آه، چقدر جریمه نوشتیم.

چقدر برای فرزند ساعی و کوشا رضایت نامه نوشتیم.
چقدر عاشق بودیم و بابا خبر نداشت چه دردی می کشد پیله یابریشم، پروانه شدن را
با هم چقدر درد کشیدیم منو پیله منو پروانه
بابا اما خبر نداشت
چقدر از دست استاد نجم آبادی سیب و گلابی سایه زدیم وقتی می شد عشق را آفتابی کرد.
در مهتابی هم میشد آفتابی بود اگر آقای علوم اجازه می داد
بابا اما خبر نداشت
چقدر جریمه نوشتیم
بجای آقایان ، بجای دیگران که نکاشتند، ما بخوریم
چقدر
اه ، چقدر در زنگ حساب کم بودیم

“آقا اجازه هست؟ تخته سیاه بارانی ست”

چقدر اکسیژن کم آوردیم،
راستی چقدر هیدروژن برای ساختن یک بمب کم داشتیم
چقدر در اولین شب مستی راست گفتیم و یاد استاد راضی را جرعه جرعه سر کشیدیم
چقدر راست می گریستیم ،وقتی همه دروغ می خوردند ، دروغ سر می کشیدند و دروغ برمی گرداندند.
آقا، اجازه هست بالا بیاوریم؟
آه ه ه ه ، درد بلند جریمه،
چقدر آه کشیدیم

+ دانلود شعر جریمه با صدای شهیار قنبری

عاشورا؛ نمادها و ابهامها

۱۷ دی ۱۳۸۷

اگر تصمیم بر این باشد که از شیعه در تاریخ یک تصویر منسجم و قابل تشخیص ایجاد کنیم باید نمادهایی که این مذهب از گذشته خویش به ارث برده است و حقانیت خویش را بدانها استوار کرده است را بازخوانی کنیم.

یکی از منابع سرشار نمادها در تاریخ شیعه، واقعه کربلا است که در روز دهم موسوم به عاشورا به اوج خویش که همانا کشته شدن چند الگوی شخصیتی است، میرسد. اکثر قریب به اتفاق شیعیان با برگزاری مراسم عزا و سوگواری در سالگرد این روز آنرا برای خویش زنده نگه داشته اند و اصلی ترین دلیلشان بر این سوگواری، معصومیت و مظلومیت کسانی است که در این روز تاریخی مورد اجحاف قرار گرفته اند. از آنجایی که بقول سنت ژوست “هیچ چیز به گونه ای معصومانه، اخلاقی نیست”، باید به دنبال یک نمود و کارکرد ویژه در این روز باشیم تا بتوانیم ماندگاری ذهنی آنرا در بین شیعیان بنوعی به تفسیری اخلاقی نزدیک نماییم.

در بررسی اتفاقاتی که در روز عاشورا رخ میدهد به نوعی با یک طغیان روبرو هستیم که همانند هر جوشش انسانی شکلی از عشق در آن وجود دارد. کمیت و کنترل پذیری این عشق معمولا مبهم و غیر قابل تعیین است؛ بطوریکه گاهی رستگاری را نیز میتوان از بیدادگری و ستمگری نتیجه گرفت؛ با این وصف نمی توان طغیان و شورش بر آرزومندی مادی و انکار هستی خویش را دلیلی بر حقانیت یک واقعه تاریخی برای الگو شدن دانست. طغیان یا فتحی تمام است همراه با ویرانگری و یا شکستی تلخ همراه با نابود شدن و این بهیچوجه امری حسابگرانه نیست.

در واقع ما در این روز به طرز تلقی خاصی بر میخوریم که خود را تعبیر اراده پیروان می داند و بر اساس نمایندگی از خدا، دادن حکم را یکسره حق خود میشمارد و ریختن خون را نه تنها جایز که موجب رستگاری می داند. به گمانم برای چنین هدفی نماد سازی امری قبول و بدیهی خواهد بود.

نمود دیگری که می توان در گفت و شنودهای این روز دریافت، فتح خویشتن و تاکید بر آزاده بودن است. بنحوی که فتح خویشتن به عنوان یک موجود کاملا مختار و آزاد بسیار سختتر از کارزاری است که در آن با دشمن رویارو در حال جنگ هستیم. در واقع این اولین نماد عقلانی و اخلاقی این روز است که می توان با تکیه بر آن و ادعای نتیجه اخلاقی آن در دراز مدت، پاسداشت عاشورا را توجیه کرد. اما پرسش اساسی این است که رهیافت ما از این روز برای رسیدن به چنین هدفی چگونه می تواند باشد؟ آیا تنها با زنده نگاه داشتن نام یکروز می توان امید داشت که نتیجه متصور آن که تا کنون عقیم مانده است، روزی بارور شود؟

دومین نماد قابل اعتنای این روز، فرمان به کشتن و کشته شدن است. ما در روز عاشورا به یک پارادوکس اساسی مکتبهای حتی انسان محور هم بر میخوریم که “آیا می توان فرمان به کشتن یک انسان داد؟”

شاید خیلیها بخواهند برای این پرسش اساسی ادامه ای بتراشند و بگونه ای پرسش را ادامه دهند که اگر انسانی بخواهد تو را بکشد و یا موجودیت نوع بشر را به تهدید اندازد چطور؟ اما باید گفت که منظور ما از پرسش «آیا می توان فرمان به کشتن یک انسان داد؟» صرفا همین پرسش است نه بیش از این و آنچه از پاسخ ما برای این سئوال مدنظر است نوع نگاه آن مکتب به انسان است.

به عنوان پیشفرض می پذیریم که هیچ انسانی حق کشتن انسان دیگر را ندارد. چون مرتبه هر کدام از ما در هستی یک مرتبه همسان با همنوع ما است و هستی او به هیچوجه در گستره اختیارات اخلاقی ما قرار نمیگیرد که بخواهیم در مورد موجودیتش تصمیم بگیریم.

پس از پاسخ دادن به پرسش اول، می توانیم در مورد پسوندهای سئوالی آن گفتگو کنیم. اگر یک انسان بخواهد موجودیت نوع دیگر را به خطر اندازد، چه باید کرد؟

اگر به کشتن حتی یک انسان به جامعه ایده آل خویش دست یابیم آن جامعه به هیچ روی انسانی نخواهد بود چرا که ما با ریختن خون یک انسان به آن رسیده ایم. اگر با این پیشفرض به تحلیل “سرفرود آوردن در برابر دشمن” دست یابیم، بلا شک خود کشته خواهیم شد و این یعنی نفی خویشتن.

این یک پارادوکس بزرگ برای همه مکتبهایی است که بنوعی میخواهند انسان را به سعادت و خوشبختی برسانند و او را رستگار کنند. در هر دو صورت حداقل یک دسته باید کشته شوند و این طبق اومانیسم جدید، نقض انسانی بودن هدفی است که دو طرف برای آن می جنگند…

عاشورا نه تنها بعنوان یک مکتب خیرخواهانه برای انسان نتوانسته است چاره ای برای این پارادوکس پیدا کند بلکه خود چاره سردرگم کننده ای به نام فدا کردن خویشتن، می اندیشد بطوریکه فرمان بر این است که حتی انسان با فدا کردن خویشتن در جنگی که می داند پیروز نخواهد شد باز هم به رستگاری می رسد!!

این اصلی ترین ابهامی است که می توان از دید انسانی در عاشورا بدان برخورد کرد و یافتن پاسخی برای آن می تواند توجیهی قابل قبول برای پاسداشت این واقعه تاریخی و باز تعریف آن در دوران مدرن باشد. چرا که ما می خواهیم کارکرد این واقعه تاریخی را در دوران مدرن به یاری انسان ببریم.

من دلم سخت گرفته است…

۲۴ آذر ۱۳۸۷

اینجایم من. کنج سه گوش بی نور اتاقی که همه ی ناب واژه هایم را برای تو اینجا هجی کرده ام…

اینجایم من؛ زیر شبکلاه درد، وقتی که هزار سایه ی بی مرز، بی من از مرز ترانه گذشتند و قتل عام تبسم و شکوفه و لبخند، چاشت جادوگری شد که تو به آن می خندیدی… هزار باره واژه ها را شکر که تو هنوز خندیدن را از یاد نبرده ای.

به کتابهایم زل زده ام و به اینکه هیچ چیزی را نتوانسته ام تغییر دهم، فکر میکنم.
کانت در ذهن من زیر درختان زیزفون فلسفه اخلاق مرور می کند و خنیاگر این مرز بی رنگ در این تل بغض و خفقان فریاد می زند که:

گفتم من آن ترنجم، کاندر جهان نگنجم… گفتا به از ترنجی، لیکن به چشم نایی.

از هزار سال پیش که تو رفتی من دلم گرفته است. دفترهای خلوت گس مسمومم، هرگز ورق نخوردند، تا بتوانم چیزی برایت بنویسم و مداد دلگیر نقاشی خاطراتم نتوانست دلهره ی مبهم اندوهم را شاد رنگ بزند.

و این یعنی درد…

ساده و کودکانه. مثل آنروز که دمپایی تو پشت چپر همسایه جا ماند، من دلم سخت گرفته است…

پیش از خواب گوسفندان را نمی شمارم!

یارانی را می شمرم که ترکشان گفته ام!

صورت هاشان را به یاد می آورم

که یکایک در برابرم ورق می خورند!

آن ها را چون زخم ها می شمارم…

و خوابم نمی برد!

باقی شب را به والیوم می بخشم

و به خواب آورهای دیگر!

از خود می پرسم

یاران پیرار من

چگونه به گله ی گوسفند بدل شدند!

چندان که چشم فرو می بندم،

آنان را چشم در راه خویش می بینم

و یک به یک می شمارمشان

تا بلکه در خواب به خواب روم.

::غاده سمان::