بارانی که می بارد…
وبلاگنویسی نخستین بار در سیزدهم دیماه ۸۴ وقتی که از هجوم سرد سرما به کنج سه گوش بی نور اتاقم پرتاب شده بودم، به ذهنم رسید. من به یقین سختی رسیده بودم که زیستن ام جز برای این سه کلمه نخواهد بود.
پذیرفته بودم که در جای دیگری به جز وبلاگ مرا و دوستان مرا نخواهند پذیرفت و این امکان جدید دوباره همه شوقم را برای زنده نگاه داشتن یاد یاران دبستانی ام برانگیخت. اینگونه شد که دست به کیبورد شدم و با تمام یگانگی که با خودکار و کاغذ سپید داشتم، ساعتها چشم به مونیتور دوختم و برای ایران، این خاک پاک و برای یاران دیرین دبستانی ام که هر کدام به گوشۀ متروکی از این دنیای نابرابر پرتاب شدند، نوشتم. طعم تلخ زندان و تبعید و گوشه نشینی، سه اقنوم سختی بود که دگراندیشان را بدان آویخته بودند.
باران ما اما هنوز می بارد.
در بیست و پنجم فروردین سال هزار و سیصد و شصت در دهکده کوچکی که سر به شانه های البرز کبیر گذاشته بود، به این دنیا پا گذاشتم و مثل همۀ هم نسلیهای خودم در فضای بسته و ایدئولوژیک انقلاب بی آنکه حتی لحظه ای قدرت انتخاب داشته باشم، به فصل نوجوانی ام رسیدم.
هنرستان فنی و تحصیل در رشتۀ مورد علاقه ام رنگ و بوی تازه ای به نوجوانی ام بخشید و خلوت آنروزهایم با بردهای الکترونیکی و مونتاژهای ساده باعث شد که هرگز فرصت بیهوده گذرانی نداشته باشم. دنیای جذاب الکترونیک باعث شد تا خلوت بی انتهای من شکل بگیرد و من در خودم آغاز شوم.
پانزده ساله بودم که کتاب کوچکی از دستفروش گوشه خیابان به تصادف خریدم و بی هیچ پیش بینی، آن کتاب کوچک که نامش بود«انسان، اسلام، مارکسیسم» مرا به یکبار از دنیای الکترونیک جدا کرد و من همه دغدغه ذهنی ام، دین سنتی به ارث رسیده ای شد که در موردش هیچ نمی دانستم. هنوز چند ماه از خواندن کتابهای شریعتی نگذشته بود که «بوف کور» هدایت با آن قطع جیبی اش و بوی کهنگی که می داد، درد را به خلوت من راه داد و من دانستم که «در زندگی دردهاییست که…»
هشتم اسفندهفتاد و شش باران واژه ها بر سرم بارید و من شاعر شدم.
سرم روی شانه ی همه سالهای زمین است
مرز آواره گیست اینجا
مرز بوییدن خاک
میان آدمکها غریبه ام
میان غریبه ها
آدم همسقف حوای بوسیدنم.
برای رخداد دوم خرداد هفتاد و شش، همه طعنه های آنروزگار را به جان خریدم و دیگر می توانستم به راحتی هر روزنامه ای که دلم می خواست بخوانم. این اتفاق خوبی برای نسل من بود. پاییز سال هفتاد و هشت وارد دانشگاه شدم و این سیاهۀ بی روزن تا زمستان هشتاد و یک ادامه داشت ولی در نهایت سهم من چیزی جز اخراج نبود.
من در این دوران با کتاب نوشیدن و واژه پروراندن و روزنامه نگاری آشنا شدم.
ما را هیچ کجای این روزگار راه ندادند. دوسال سربازی باعث شد که فضای ذهنی ام را مرتب کنم و در صدد ایجاد یک تیم برای راه اندازی یک روزنامه برآیم اما وقتی دوران سربازی ام را تمام کردم دیدم که همه چیز تمام شده است و هر کس برای افراشتن باروهای آینده خویش مشغول به کاری شده است و دیگر آرمانهای پیشین خود را میان گذشتۀ سرفراز خویش خاطره کرده است.
همه چیز فراموش شد. ولی چگونه می توانستم در برابر یاران نادیده دبستانی دیگرم همچون قربانیان قتلهای زنجیره ای، اعدامهای سیاسی، داغدیده گان هیجده تیر، تنها به خودم فکر کنم.
با تمام سختی ها در یک شرکت تولیدی مشغول به کار شدم و دوباره سودای روزنامه نگاری را در پیش گرفتم ولی دیگر فضای زمانه دگرگون شده بود و هیچکس نوشتن من مورد پسند کسی قرار نگرفت و آرزوی کار دائم در یک روزنامه به دلم ماند.
چهاردهم دیماه هشتاد و چهار با یک یادداشت قدیمی، هم واژۀ آزاد را که بعدها الفبای سرخ بلاگستان فارسی شد، کلید زدم و بعدها مجبور شدم بدلیل برخی مشکلات سرویس بلاگفا ترکش کنم.
«هذیان» اولین تجربه من در ادبیات فلسفی بود که مهرماه هشتاد و پنج برای چاپش اقدام کردم ولی هیچ ناشری خطر نکرد که حتی با هزینه خودم آنرا منتشر کند و من ماندم و یک مشت واژه که روی دستم باد کرده است.
نوشتن یعنی، خلق دنیایی بدون خدا و تقدیر و درد.
یکسال از تجربه وبلاگنویسی من گذشت و پذیرفتم که مثل یک طاعون زده دیگر در فضای فرهنگی کشور جایی نخواهم داشت و توان رفتن به آنسوی مرزها را هم ندارم و شوقی هم برای اینکار نیست. تصمیم گرفتم یک نشریه الکترونیکی Nasour.net راه اندازی کنم و باران شوق و تلاش و واژه ام را به این خاک پاک مام ببارانم.
کار من هر چه باشد سختتر از کار جوردانو برونو نیست که میگفت:
«گیرم چنین باشد که هرگز به هدف آرزو شده نرسیم، گیرم که روح از بسیاری رنج کوششهایش نابود شود، همین بس که چنین آتش خجسته ای در درونمان افروخته شده است».
واژه باران من اما هنوز ادامه دارد…
۱۳ شهریور ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۱ ب.ظ
دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی
اندرین ره می تراش و می خراش تا دم آخر دمی فارغ مباش
گفتنی ها رو نوشتی ، پس من سکوت می کنم . نشریه الکترونیکی نصور واقعا ارزشمند هست . خسته نباشی
۱۳ شهریور ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۵ ب.ظ
سلام دوست من
زیبا نوشتی بطوری که خواندم
که شعف بود
که شعر
…
بیدارو مست
۱۴ شهریور ۱۳۸۷ در ۵:۴۲ ب.ظ
بالاخره یافتمت
اینجا هم مثل همان کنج سه گوش بی نورت خیلی در خلوت است…
نا شناخته و نا پیدا
خانه نو هم مبارک
۱۴ شهریور ۱۳۸۷ در ۶:۰۹ ب.ظ
این جمله که :”در جای دیگری به جز وبلاگ مرا و دوستان مرا نخواهند پذیرفت”؛قبل تر ها از تو شنیده بودم اما همین جمله و البته باور قطعی به ان مرا بس می آزارد!وقتی ما این طور خودمان را از دیگران جدا می کنیم و بین ما و”آنها” مرز می زنیم زمینه ای می شود-بهتر-برای…من و تو باید در لابه لای همین” آنها” زندگی کنیم ونفس بکشیم و بنویسیم و …بجنگیم!حتی اگر همان “آنها” نخواهند…!
در این روزهای کسل کننده و بی خوبی دوباره نوشتنت بهانه ی خوبی می شود برای امیدی و اندیشه ی نویی…
…
راستی من که معتقدم هنوز برای اینکه هدف های خودمان را آرزو شده بدانیم کمی زود است.عجول نباش!
این جمله که :”در جای دیگری به جز وبلاگ مرا و دوستان مرا نخواهند پذیرفت”؛قبل تر ها از تو شنیده بودم اما همین جمله و البته باور قطعی به ان مرا بس می آزارد!وقتی ما این طور خودمان را از دیگران جدا می کنیم و بین ما و”آنها” مرز می زنیم زمینه ای می شود-بهتر-برای…من و تو باید در لابه لای همین” آنها” زندگی کنیم ونفس بکشیم و بنویسیم و …بجنگیم!حتی اگر همان “آنها” نخواهند…!
در این روزهای کسل کننده و بی خوبی دوباره نوشتنت بهانه ی خوبی می شود برای امیدی و اندیشه ی نویی…
…
راستی من که معتقدم هنوز برای اینکه هدف های خودمان را آرزو شده بدانیم،کمی زود است.عجول نباش!
۱۵ شهریور ۱۳۸۷ در ۲:۲۵ ق.ظ
می خوانمت.مرسی.
۱۵ شهریور ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۷ ب.ظ
سلام خانه جدید مبارک نصور عزیز…
۱۶ شهریور ۱۳۸۷ در ۲:۲۳ ق.ظ
بچه تر که هستیم فکر میکنیم که همه آرزوها رو میشه هدف کرد و بهش رسید. بزرگ و بزرگتر که میشیم….. نه راستش دیگه بزرگ نشدم خیلی وقته، آخرین دفعه ای که یادم میاد احساس بزرگ شدن داشتم هفده سالگی بود بعدش همه ش احساس پیر بودن و پیر شدن دارم. چه آرزوها که در خاک خفت
۱۶ شهریور ۱۳۸۷ در ۷:۳۵ ق.ظ
سلام.چه عجب؟ خونه نو مبارک.
۱۶ شهریور ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۷ ق.ظ
مبارکه .
پیروز باشی .
۱۶ شهریور ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۳ ق.ظ
سلام. داداش چی شد؟ پس ام تی رو چی کار کردی؟ انگار نتونستی با اون کنار بیایی آره؟
۱۶ شهریور ۱۳۸۷ در ۲:۵۵ ب.ظ
ورودت را و بهتر بگویم خانه دار شدنت را تبریک …
امیدوارم با مشکلات این جامعه وبلاگشتان کنار بیایی …
زمانی بود که فکر می کردم حتی در این جا هم جایی ندارم …
ولی الان نمی نویسم که کسی بیاید و بخواند … نیاید هم به کسی بر نمی خورد …
بلاگ رولت می کنم …
با احترام . امید .
۱۷ شهریور ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۷ ب.ظ
برای من یکی شما ، مجازی و پشت صفحه ای و غیر ملموس و هپروتی ، نیستی ..
در دنیای ارتباط های نا محدود ، امکانی هستی ، برای خواندن ، فهمیدن ، درک کردن ، همبستگی درد تنها بودن انسانها و در خود ماندن و بنده و پرستنده و عبد و مقلد و پس رو و ته چاهی ، نبودن ..
امکان جدید هم خوش قدم است ..
واقعیت ما هم ملموس و قابل حس ..
پایدارباشی
بدرود
۱۸ شهریور ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۲ ق.ظ
این دفعه دیگر هیچ اصراری نمی کنم
دوست نداشتی می توانی جایی برایم در این وبلاگ در کنار سایر پیوندهایت باز نکنی
هر جور راحتی
۱۸ شهریور ۱۳۸۷ در ۳:۱۱ ق.ظ
با سلام.آدمک ها وعروسک ها.این تورا به یاد چه می اندازد؟بنویس.باز هم بنویس.ازجستجویت خرسندم.
۱۹ شهریور ۱۳۸۷ در ۵:۱۴ ب.ظ
قرار بود چیزی بگویی…
یادته که…
اهوم…
هنوز منتظرم…
۲۰ شهریور ۱۳۸۷ در ۴:۱۳ ق.ظ
سلام.مبارکه نصور جان.ببینیمت…..
۲۰ شهریور ۱۳۸۷ در ۵:۵۵ ب.ظ
سلام نصور جان خانه نو مبارک.موفق باشی.
۲۰ شهریور ۱۳۸۷ در ۹:۳۰ ب.ظ
نصور عزیز، خانه نو مبارک. خواستم نظر شما را درباره افکار سید احمد فردید بدانم. برای من نظر شما به عنوان کسی که فهمیده ام اهل اندیشه است مهم است. اگر برداشتی از ماجرای استاد فردید و شاگردان او دارید بگویید. به امید دیدار
۲۲ شهریور ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۲ ب.ظ
خانه ی جدیدت مبارک دوست عزیز….
شادی و بهروزیت را آرزومندم…همیشه…
۲۴ شهریور ۱۳۸۷ در ۸:۵۷ ق.ظ
کاش یرون بزنیم از توهم.. از پشت دیوارهامان سر برآوریم و با مردممان در دنیای واقعی فریاد بزنیم…
آنقدر نوشته هامان را تکرار میکنیم تا جائی که خودمان هم باور میکنیم که حقیقت دارند….
موفق و متفاوت باشی دوست من .
۳۱ شهریور ۱۳۸۷ در ۴:۲۵ ق.ظ
الفبای سرخ در هر کجا که باشه نوشتهاش دلنشین هستند.
موفق باشی
۱۶ آبان ۱۳۸۷ در ۸:۳۳ ب.ظ
سلام ممنون از باز دیدت سوال کردی بهارو مشکی آره مگه بهار شب نداره فکر می کنم مشگی تو هر فصلی تو هر متنی قشنگه فکر نمی کنی