در ستایش نوشتن
من؛ تنها و توشه ام خالی از مفهوم. تنها می دانم که باید بنویسم. در نوشتن معنا می شوم. بغضهای ناشکفته ام گشوده می شود. موسیقی ذهن من رژه ی موزون واژه هایی است که زیروبم هستی ام را روی عطش معصومیت کاغذ سپید ترسیم میکنند. تنها می دانم که باید بنویسم بی آنکه بخواهم کسی بخواند یا مخاطبی داشته باشم. واژه هایم پیشکش بی زمانی و بی مکانی. واژه هایم پیشکش یک انهدام سخت از معنی من. واژه هایم تصویر من در بی رنگی هستی. من باید بنویسم حتی بی هیچ سوژه ای. نوشته ای برای خوانده نشدن.
ضیافت کلمات عزیزترین لحظات نفس کشیدن من است. زیبا، مهربان، شکوهمند. تنها می دانم که باید بنویسم وبی شک هنوزو همچنان این نوشتن است که مرا زنده نگه می دارد تا به واژه ها برای خود واژه ها جان ببخشم و به چشمهای کاغذ سپید با یک خودکار پر از جوهر خود، وسوسه ی نوشته شدن هدیه بدهم.
من واژه بازم. نویسنده. بی آنکه کسی از من کتابی خوانده باشد. می نویسم. بی هیچ دغدغه ای. من راحت راحت می نویسم. من با تمامی کلمات یکرنگ و روراست بوده ام. واژه ها سربازان من هستند که در یک نوشته ی محکم، سرفرازانه و سرمست از زیبایی و صداقت رژه می روند. خواب این ضرباهنگ با شکوه هم غنیمت است اما من تمامی اش را دارم و اکنون شاد از این غرور و تکبر حاصل از با خویش و در خویش زیستن، دوباره می خواهم بنویسم و باید هم بنویسم.
من به این رقص اثیری واژه ها در زیر نوک انگشتان چسبیده به یک خودکار پر ازجوهر، زنده ام. آزادی من، رقص سرخ همین واژه هاست.
شاید کسی آنقدر حوصله نداشته باشد که این چینش بی بدیل کلمات را بفهمد. چون این کلمات بی سبب به هم نرسیده اند. این کلمات در دالان سخت هستی بی بنیاد من پشت تجربه های تلخ و اندیشه های گرم این چنین موقر و تراشیده در کنار هم ایستاده اند. این ترکیبهای بغض آلود در بطن زیبایی خود سقف زنده گی من هستند بر چهار دیواری یک غربت سنگین که عمریست بر هستی ام سنگینی می کند.
نوشتن تاریخ روح من است چونان جوشیدن که تاریخ روح چشمه است.
من عزیزترین لحظات عمرم را پوسانده ام و نوشته ام. خندیدن وگریستن از یاد من رفته است و تنها عبور حادثه ها و ثانیه ها را به نوشتن نشسته ام. در نهاد من دلتنگی غریبی موج می زند. تنها فردا می توان فهمید که امروز چگونه گذشته است.
من از من در معبر باد آغاز کرده ام و جاودانه گی را تنها در نابودی در پای نوشتن می جویم. گمان می کنم واژه ناشناسی برایم بی مقداری اندکی نیست.
همه مجبوریم که سنگینی درد تجربه های قیمتی عمر را بفهمیم چون در ازای آن به یک فرسوده گی سخت طولانی تن داده ایم و هیچ پیله ای جز اندیشه را توان پروانه کردن این انسان نیست.
بغض شمار واژه های بیداری، بغض واژه های عزیز تنهایی من هستند که به بیداری رسیده اند. به عقده ی گفته شدن و شنیده شدن رسیده اند… به مرا زنده نگهداشتن رسیده اند.
دست من که به خودکار پر از جوهر میرسد؛ توقف و ایستادن را از یاد میبرد و واژه های آفتابی همچون فصلهای پی در پی در روی کاغذ سپید، نابترین جمله ها را شکل میدهند و از من تا شعاع دورترین دغدغه هایم را به تصویر می کشند.
از فرط نوشتن گوشت چپ انگشت وسط دست راستم گود شده است اما هنوز نمی دانم که این تشنه گی نوشتن ازکجاست؟ گهگاه از بس وسوسه ی کاغذ سپید گیجم می کند که فکرهای لابه لای نوشتن، نوک انگشتانم را جوهری می کند. من خودکار را مانند مداد در دستم می چرخانم. با این همه هنوز نتوانسته ام همه ی اندوه زیستن انسان را بنویسم.
کاش حوا آخرین زن جهان بود تا انسان درد، انسان رنج و احتیاج، انسان عصیان پوچ، درون این تاریخ اندوه و وحشت و فرسوده گی رخنه نمی کرد!
۲۲ شهریور ۱۳۸۷ در ۳:۴۴ ب.ظ
«نم یتوان امیدوار بود که با نوشتن بشود تسکینی برای اندوه فراهم کرد. نم یتوانید خودتان را گول بزنید و از پیشه خودتان امید نوازش و لالایی داشته باشید. در زندگی من یکشنبه های پایان ناپذیر خالی و متروکی بوده اند که من با ناامیدی خواسته ام چیزی بنویسم که در تنهایی و خستگی تسکینم بدهد، تا کلمه ها و جمله ها آرام و آسوده ام کنند. ولی یک سطر هم نتوانسته ام بنویسم. پیشه من همیشه پسم زده. او نم یخواهد چیزی از من بداند» . «ناتالیا گینزبورگ»…
نصور، معتقدم باید سرشار باشی…تا بتونی بنویسی…حتی سرشار از انچه که معتقدی در توشه ات نیست…کاغذ سپید اماده است تا تو را با خود ببرد یا حتی بیشتر با تو بیاییدانجایی که دوست داری…ضیافتی که ترتیب م یدهی خواه نا خواه مهمان های نا خوانده هم دارد…برایشان غذایی نیکو درست کن با واژه ها…واژه ها خدایند…کلمه خداست…
و اما بعد این که ” خندیدن و گریستن چگونه از یادت رفته است حال انکه تنها عبور حادثه ها و ثانیه ها را به نوشتن نشسته ای؟”
چه خوب گفتی؛ واژه ناشناسی که برایت هدیه م یاید بی مقداری اندکی نیست “همه مجبوریم که سنگینی درد تجربه های قیمتی عمر را بفهمیم چون در ازای آن به یک فرسوده گی سخت طولانی تن داده ایم و هیچ پیله ای جز اندیشه را توان پروانه کردن این انسان نیست”
برقرار باشی مهربان…
۲۳ شهریور ۱۳۸۷ در ۴:۲۵ ب.ظ
تو بنویس،بی بهانه بنویس!!تو بنویس،بی انتظار بنویس!!تو بنویس،برای هیچکس بنویس!!
فقط بنویس…که این نوشتن جای خالی تمام تو را پرخواهد کرد…
۲۸ شهریور ۱۳۸۷ در ۶:۱۱ ق.ظ
سلام جسارتا لینک شما را به وبلاگم اضافه کردم.
۲۹ شهریور ۱۳۸۷ در ۱:۱۵ ق.ظ
سلام نصور عزیز
خوشحالم از بودنت
بروزم با گلایه ای
آهی
که شعرترم این روزها!
منتظر تو
شاعر و مست
۵ مهر ۱۳۸۷ در ۱:۴۹ ق.ظ
زیستن سخت ساده است….