بوی خوب گندم چه شد؟
تقدیم به بهزاد که رسم دوستی را خوب میداند و می فهمد…
برای نوشتن هیچ سوژه ای به جز سیاست دست آدم اینقدر نمی لرزد. چرا که در دنیای سیاست آدمیان یا به چشم دشمن اند یا به قواره ی ابزار. این بدترین تقسیم بندی انسانهاست که تنها و تنها از سیاست و نگاه به قدرت بر می خیزد و بس.
خودم را به هزار زحمت ناگفته راضی کردم که پس از مدتها دوباره از این باریکه ی لغزان بگذرم و آدمیان این دسته را که از قضا گاهی عاشقترین آدمها هستند را بنگرم.
رفتن احمد باطبی برای همه ی آنانی که او را سمبل قربانی نقض حقوق بشر در ایران می دانستند، بزرگترین و از نگاه دوستانی که به سلامتی و آزادی اش علاقمند بودند، عزیزترین حادثه بود. چه اینکه با تمام تفاوتهایی که با احمد داشتیم او می توانست آزاد باشد و ما ناخودآگاه آزاد بودن آدمها را بالاخص دوستانمان را دوست داریم.
بر این سفر احمد، دوستان و دشمنانش، بزرگترها و همسالانش هزار نقش زدند و داستان آن فرار بزرگ را هریک به فراخور فهمی که داشت و زمینه ای که از آن به سیاست نگاه میکرد، تفسیر کردند. اما داستان هرچه بود، نشان از اتفاق بزرگی بود که همه دست به دامن تاویلش بودند تا در این هیاهو نامی به قدر آنچه بر زبانها می افتد از خود نشان دهند.
در این سیاهه ی طعنه و تشویق، داستان دوستان اما حکایت دیگری بود که دیدن و خواندنش نشان از زخم عمیقی است که هنوز بر پیکره ی نگاه ما به انسان، خودنمایی می کند. زخمی که نشان میدهد هنوز توان رعایت کردن انسان را در هیات خودش نداریم. یکی جامه ی اسطوره های کهن را به قامتی بزرگتر از احمد برایش دوختیم و یکی سنگ سیاه به زدنش از سنگلاخ تاریک عقده هامان برداشتیم.
او اما مثل همه ی ما یکی انسان است که به قدر همت خویش جهان را معنا میدهد. الحق والانصاف که بهتر از همه ی ما که چنین داعیه ای داریم معنا داد. مگر یادمان رفته است که دهها ریز و درشت از ما که به بهانه های مشترک زندان را پیش روی دیدند اندکی بعد پشت رسانه های بیداری وابسته لب به اعتراف و توبه گشودند و اندکی بعد راه خانه و کاشانه و آن ور آبها را در پیش گرفتند؟ حتی یادم می آید مبارزی را که برای اثبات ادعای خویش ماه ی موبایل مادرش را در وبلاگ گذاشته بود تا شنکنجه شدنش را مادرش گواهی دهد.
مگر یادمان رفته است که هر کدام از ما که تلنگری در این راه خوردیم به هزار شکوه، منت بر سر مردمی نهادیم که در ذهنیت خودخواه ما جایی برایشان نبود؟ و یا حتی احترامی؟ و یا شعوری.
بعد از همه ی این ماجرا ها دست به دامن زندگی خصوصی او شده ایم و هر از گاهی از میان خاطرات مشترکمان برگه ای گم را به تعبیر رنگ سیاه رو میکنیم و داعیه ی زدن او از چهار سو را سر میدهیم. حتی پریوشی که الان پسر گستاخ ایران زمین! شده است و خود در خانه ره کوچه نمی دانست چون، چنین راه زن و ره بر و ره دان شده است که از میان عکسهای جشن استقلال آمریکا برای خود عبایی به قدر مظلومیت می دوزد که این احمد که اینجا شادمان است به ما خیانت کرده است. چرا که در ایران کسی را اعدام کرده اند… روزی را بیاب که کسی را اعدام نکنند. بار امانت این رنج تنها برای یک نفر است؟
احمد نه نتیجه ی اشتباه سیستم اطلاعاتی است و نه پرورده ی آن عکس معروف. شاید او هرگز به عواقب نشان دادن آن پیراهن خونین فکر نکرده بود اما از برافراشتنش نه تنها پشیمان نشد که راه زندگی اش را از همانجا روشن ساخت و همه ی ستایشهایی که از او میشد را با تحمل زندان و شکنجه و لب فرو بستن، قهرمان شدن را تجسد وظیفه کرد.
بهزاد مهرانی گفته است :
درود نصور جان.از اینکه مطلب رو به من تقدیم کردی سپاسگزارم.ما اگر می دانستیم انسان کامل را خدا نیافریده و همه کاملا انسانیم آنگاه روزی کسی را برای خود اسطوره نمی ساختیم و روز دیگر او را به زمین نمی زدیم.من اگر با احمد اختلافی داشته باشم که دارم آن را یک دعوای خانوادگی می دانم و هیچ گاه آن را به وسط کوچه و خیابان نخواهم کشاند.نسبی اندیشی و این که ما صاحب همه ی حقیقت نیستیم ما را با یکدیگر مهربان خواهد ساخت.با هم مهربان بودن قدرتی می خواهد که از آن بی بهره ایم.
مهر ۳م, ۱۳۸۷ در ۶:۰۸ ب.ظ
اکبر گفته است :
ای کاش این قشر انسان های جامعه خود را بیشتر بشناسیم و قدرشان را بیشتر بدانیم.
مهر ۳م, ۱۳۸۷ در ۶:۲۸ ب.ظ
هورتاش یوتاب گفته است :
به روزم
محمود احمدی نژاد و ضیافت افطار در نیویورک
آقای رئیس جمهور مراقب باش ،می خوان بدزدند….!
مهر ۳م, ۱۳۸۷ در ۶:۳۲ ب.ظ
مدیار گفته است :
عادت ندارم با دوستان تند صحبت کنم و عادت ندارم آن ها را مورد عتاب قرار دهم. ولی عادت دارم که جواب هر کس را مستقیم در روی اش بگویم. بازی با کلمه ها را خوب بلدم. اما بازی نمی کنم و مستقیم می نویسم. نوشتن مقدس است, اما وقتی دروغ در آن سر از خاک بیرون بکشد, به مزدوریت می رود. برای زدن نامرد احتیاجی به دستاویزیی به زنده گی خصوصی کسی نیست آقای نصور, که اگر می خواستم چنین در سر داشتم می توانستم کاری کنم کارستان. آن کس که برای توجیه رفتار زشت اش دست به دامان زنده گی خصوصی دیگران می شود خود احمد باطبی است. می توانی کامنت های اش را در وبلاگ ام بخوانی. به هیچ کدام اش دست نزدم. بهتر است تحت تاثیر احساسات نباشی و نادانسته به قضاوت ننشینی که شما را دوستی می دانستم اهل تفکر و منطق مگذارید غیر از این بر من آشکار شود. من نامرد را هر که باشد از هر چهار طرف می زنم واز این کار ابایی ندارم. احمد باطبی یک نامرد تمام عیار است
مهر ۳م, ۱۳۸۷ در ۷:۳۱ ب.ظ
مدیار گفته است :
در ضمن تایید نظرات وبلاگ دور از حرفه یی بودن یک وبلاگ است
مهر ۳م, ۱۳۸۷ در ۷:۳۲ ب.ظ
رویا گفته است :
بهزاد آنقدر بزرگوار است که واقعا می دانم نیازی به تعریف و تمجید کسی ندارد ،تواضع و انسانیت او مثال زدنی است اما دوست عزیز از کس دیگری هم سخن رانده ای هر چند نام نبرده ای اما می دانم ومی دانی که را میگویم ایکاش سری به آرشیو وبلاگ آن عزیز می زدی
منقار کرکسی بر جگرگاه آزادهگیhttp://ghomaaar.blogspot.com/2008/07/1.html
ای کاش دیگران را با معیار آنان که کورکورانه می پرستیم و بت می کنیم نسنجیم و حداقل جستجو کنیم سبب این عصیان را هر چند ما همیشه مردمی هستیم با دید سیاه و سفید به باور من هر کسی راهش را در زندگی و حتی مبارزه خودش انتخاب می کند انگار اگر کسانی که هزینه زندان و… پرداخته اند اگر خودشان علنا منت بر سر مان نگذارند کسانی مثل شما دوست عزیز پیدا میشوند که بر سرمان بکوبند
مهر ۳م, ۱۳۸۷ در ۸:۰۵ ب.ظ
نصور گفته است :
پاسخ به بهزاد:
از اینکه در این سیاهه ی دل آزار روزگار حرف مهربانی و دوستی میزنی، خوشحالم. کاش قبل از هر اظهار نظری عمومی در مورد ایرادات یکدیگر ابتدا با خودمان در میان بگذاریم و اگر نشد چاره ی راه به دست دیگران بسپاریم.
هر چه باشد ما دوست هستیم و دعوای ما نباید به کوی و برزن برسد.
مهر ۴م, ۱۳۸۷ در ۸:۱۶ ق.ظ
نصور گفته است :
پاسخ به مدیار:
مدیار عزیز شاید خودت بهتر از دیگران بدانی که چه اندازه در پیش من عزیز و بزرگواری. این احترام و عزیز بودن تو نه به سبب دوستی دیر ما که من خیلی پیشترها، آنزمان که زخمه زندان تنهایی را تنها بر گرده میکشیدی، با خود داشتم.
گلایه من این است که “بوی خوب گندم چه شد؟” آن دوستیها و آن خاطرات مشترک چه شد؟ خودت خوب میدانی که سابقه ی دوستی ات با احمد خیلی بیشتر از دوستی من و احمد است و انتظار داشتم که بعنوان یک دوست تو آغازگر این جدل دشمن شاد کن نباشی.
ضمنا تایید نظرات دیگران در وبلاگ من بخاطر اینست که من تازه وردپرس نویس شده ام وگرنه هیچ کامنتی را سانسور و حذف نکرده ام و نمیکنم.
مهر ۴م, ۱۳۸۷ در ۸:۲۲ ق.ظ
نصور گفته است :
پاسخ به رویا:
دوست نادیده ام از اینکه خواندن وبلاگ مدیار را که هیچ پستی از آن را ناخوانده نگذاشته ام را پیشنهاد داده ای، ممنونم.
اینجا وبلاگ شخصی من است و دیگران راهم تنها با معیار شخصی خودم میسنجم. اگر سیاه و سفید و کورکورانه است با دیده ی منت نقدتان را می پذیرم و سعی ام را بر نقد روشنبینانه خواهم کرد امید که نوشتن ام سلیستر و عاقلانه تر شود.
دوست عزیزی که نمی شناسمت؛ من منت زندان هیچ کسی را بر سر شما که حتی نمی توانید با نام واقعی تان وبلاگ بنویسید، نکوبیدم. تنها خواستم که بوی خوب گندم را از یاد نبریم. رسم دوستی و دوستداشتنهایمان را پاس بداریم.
مهربان باشیم و انسان را رعایت کنیم.
مهر ۴م, ۱۳۸۷ در ۸:۳۱ ق.ظ
رویا گفته است :
خیلی سعی میکنی در قالب کلمات مهربان نیش قلمت را قایم کنی !! با این ادبیات تظاهر آشنا هستم اما هیچگاه خودم را به آن نفروخته ام …اسم واقعی من همین هست که نوشتم اگه منظورت فامیلی ام هست وبرات مهمه می تونستی راحت سوال کنی من هیچکسم اگه باز خیلی دوست داری بیشتر بدونی دوستانت خوب می شناسند!!
مهر ۴م, ۱۳۸۷ در ۲:۰۵ ب.ظ
نصور گفته است :
پاسخ به رویا:
نیش قلم؟ ادبیات تظاهر؟
شما انگار دعوا داری. جایی مناسب سرت را به دیوار بکوب.
مهر ۴م, ۱۳۸۷ در ۵:۲۰ ب.ظ
رویا گفته است :
بی ادب هم انگار هستی حوصله تو یکی رو ندارم جواب بدم
مهر ۴م, ۱۳۸۷ در ۷:۳۰ ب.ظ
مهتا گفته است :
salam nasoor e aziz
harchand hanooz az nazdik to ra nadideam ama fekr e ensani va ghalam e solhnevisat ra misetayam.in roozha az atr e gandom tanha booye kharmani sookhte miresad.kash zood be dad e gandomha beresim ta agar daneii mande sabzash konim
مهر ۷م, ۱۳۸۷ در ۱:۱۰ ق.ظ
پیامبر دیوانه گفته است :
یا دوست!
نصور گرامی سلام و درود
اتفاقا دیگر برایم سوال شده بود که چرا “الفبای سرخ” را ول کردی. مانده بودم رنگش عوض میشود یا الفبای دیگری میآفرینی. که امروز، در این صبح مبارک اول اینجا را دیدم و بعد آخرین پست سرخ را خواندم و بعد دوباره همهی اینجا را.
سپاس!
و همراهم با این مطلبی که نوشتی. بسیار.
دقیق اشارتی است.
شاد و موفق باشی.
تا آزادی ایران و ایرانی
مهر ۷م, ۱۳۸۷ در ۹:۱۷ ق.ظ
باران محسنی گفته است :
سلام بر نصور…الان شب و روزی است که به این موضوع فکر م یکنم…بوی خوب گندم…دو تا مسئله به ذهنم رسید
انسان ها دو رو دارند…
اول:حرمت ادمهایی که روزگاری برای سربلندی و ماندن این سرزمین حتی اندکی خراش و سختی بر جان تحمل کردن باید رعایت بشه…این رسم جوانمردی است…که مربوط به کل اجتماع و جز لاینفک زندگی اجتماعی است …بازخوردهای اون به کل اجتماع بر می گرده…و نتایجش نصیب همه میشه…
نکته دوم:خدا انسان را افرید…ولی او ناسی شد…فراموش کاری ناسپاس…که حتی حرمت خدای خودش را هم شکست …حالا ما هم فرزندان همان ادم و حوا هستیم…همان طور ناسی و فراموشکار…بینای عیب دیگران…و خودمون را …این موضوع به خود ادم بر م یگرده فردیه…و فقط خودش را نابود م یکنه…
همین انسان شرایطی برای خودش به وجودمیاره که به نسیان و فراموشیش دامن م یزنه…ادمها برای این فعل زشت قابل سرزنش هستند …ولی این بوی خوب گندم نباید باعث بشه همه چیز را فراموش کنیم… احترام… حرمت…جوانمردی…
نصور عزیز:جون حرفم تو اینکه دو روی سکه ادمها را فراموش نکنیم…و سپاسگذارشان باشیم( برای خدماتی که برایمان انجام دادن…) حتی اگر ان ادمها مستحق شدید ترین مجازات ها باشند…
مهر ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۴:۵۷ ب.ظ
سیمین روزگرد گفته است :
نان سنگک و ریحان سالهاست که دیگر آن بوی اهورایی پیش تر ها رو ندارند.دیگر حتی در اندک کوچه های باریک و قدیمی شهر هم بوی کباب مستمان نمی کند،بوی گندم که جای خود دارد!!!
به عقیده ی من وقتی ما خودمان در دوستی های ساده مان به مشکلات این چنینی می رسیم که حتی حاضر می شویم دیگری را آنچنان بکوبیم که…پس دیگر نباید توقعی از بیگانه داشته باشیم و اعتراضی بکنیم.
اینکه دوستی امروز احمد را بکوبد جز اینکه بیگانه ی غیر دوست را دلشاد کند هیچ ثمر دیگری ندارد.کما اینکه احمد ماه هاست از این حرف و حدیث ها فاصله گرفته و مسلما وقایع خردتر از آن است که به تخریب آن عزیز منجر شود…
کاش راه مهربانی ها را قبل از هر کس دیگری به خود می آموختیم…
مهر ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۶:۰۸ ب.ظ
حقیقت تلخ گفته است :
من در مورد احمد باطبی ، چیز زیادی نمی دانستم ..اخرین مصاحبه ها و ان فراربزرگ را خواندم ..
چیزی که می توانم بگویم ، این است :
اتفاقی و بی برنامه وارد یک مبارزه شدن ، انهم مبارزه با بی رحمترین و ترسوترین رژیم مذهبی و مدعی نماینده خدا روی زمین .. به این سادگی نیست .. از ترس رسوایی و از دست دادن منافع زمینی است که بشدت سرکوب و شکنجه و کشتار می کند ..
احمد باطبی هم بیشتر از ان اتفاقی بودن ، هزینه داده و ایستادگی کرده است ، روش و سیاست و ایده اش مورد دلخواه من نیست ، باعث این نمی شود که زحماتش را به باد بسپارم ..
این نه احمد و احمد ها ، بلکه جنبش دانشجویی باید مورد انتقاد باشد ، که متوهم بود و هست ، قرو قاطی مذهب و سوسیالیست و حقوق بشری و …بود و هست .. به کار بیش از اندازه باز و بی درک و پیکر در رژیم استبدادمذهبی ، معتقد بوده و در چهارچوب عرضی مسلمانی فعال بوده و هست ..
بدرود
مهر ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۶ ب.ظ
علیرضا گفته است :
سلام
تبریک میگم
خوب پیشرفت کردی.
از صومعه سرا تا اینجا خیلی خوبه
دیگه از اون روزها یاد و خبری نیست.
دی ۲۷م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۴ ق.ظ