شب و رویانز و جریمه شهیار
بوی باران می دهم. تازه از تو برگشته ام، نادیده ی خوب.
رویانز من چشم گشوده ست و تن باران خورده ام را به یک شعر قدیمی می سپارم که پیشترها گفته بودم.
راستی یادتان نرود آن پایین هم از شهیار بشنوید… آه چقدر جریمه نوشتیم
من، امشب؛
نظاره گر همه ی تصویرهای همخوابگی
و بند شلوارم را با اخلاق کانت سفت بسته ام.
….
من، امشب؛
از مردانی که شلوارشان خیس شهوت است بیهوده ترم
و تو با خون قاعدگی ات صورتت را سرخ نگه میداری…
دانلود شعر جریمه با صدای شهیار قنبری
چقدر جریمه نوشتیم،
جریمه ، جریمه ، جریمه
نوشتیم و رج زدیم.
چقدر از سر “یعقوب لیث” تا ته “شاه عباس”جریمه نوشتیم.
چقدر از مساحت “پرتغال”که به قاف و غینش هنوز مشکوکیم دل زده بودیم!
چقدر مشهدی حسن آسیابان دهمان را دست انداختیم و
چقدر از دست پیرزن و چین دامن سنجر خمیازه کشیدیم!
چقدر از جبر گریختیم و به “پر یا پوچ” نشستیم و سبک شدیم
چقدر فیلم جفتی با هم تاخت زدیم و از لال سینما تاج عکس “برنج تلخ” خریدیم
چقدر تیزی خط کش آقای اصول دین را بلند بلند درد کشیدیم و
چقدر در زنگ طبیعی صدای گاو درآوردیم
چقدر برای “آقا محمد خان” سبیل کشیدیم و
چقدر دور از چشم مبصر بی معرفت تمام غایب ها را حاضر کردیم
چقدر آه، چقدر جریمه نوشتیم.چقدر برای فرزند ساعی و کوشا رضایت نامه نوشتیم.
چقدر عاشق بودیم و بابا خبر نداشت چه دردی می کشد پیله یابریشم، پروانه شدن را
با هم چقدر درد کشیدیم منو پیله منو پروانه
بابا اما خبر نداشت
چقدر از دست استاد نجم آبادی سیب و گلابی سایه زدیم وقتی می شد عشق را آفتابی کرد.
در مهتابی هم میشد آفتابی بود اگر آقای علوم اجازه می داد
بابا اما خبر نداشت
چقدر جریمه نوشتیم
بجای آقایان ، بجای دیگران که نکاشتند، ما بخوریم
چقدر
اه ، چقدر در زنگ حساب کم بودیم“آقا اجازه هست؟ تخته سیاه بارانی ست”
چقدر اکسیژن کم آوردیم،
راستی چقدر هیدروژن برای ساختن یک بمب کم داشتیم
چقدر در اولین شب مستی راست گفتیم و یاد استاد راضی را جرعه جرعه سر کشیدیم
چقدر راست می گریستیم ،وقتی همه دروغ می خوردند ، دروغ سر می کشیدند و دروغ برمی گرداندند.
آقا، اجازه هست بالا بیاوریم؟
آه ه ه ه ، درد بلند جریمه،
چقدر آه کشیدیم

۱۴ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۴ ب.ظ
ای آقا شما هم چه دل خوشی داری
آخه دوست من با سیاست به کجا می رسی
آخه آدمایی اندازه من و تو زیر پای غول سیاست له می شن هیچ کس هم نمی فهمه
واسه بقیه چه فرقی می کنی که تو اینا را می نویسی یا نه فقط واسه خودت دردسر درست می کنی
اگه موضوع سایت چیز دیگه ای بود حداقل حوصله آدم سر نمی رفت
این حرفا همه چرت و پرته کی تو بازی سیاست به جایی رسیده که تو دومیش باشی
اصلا نه مقامی داری نه مسئولی هستی پس دنبال چی هستی
خود دانی
زد زیاد
۱۴ بهمن ۱۳۸۷ در ۲:۲۵ ب.ظ
فوق العاده و عالی. یاد گذشته بجز شیرینی هایش طعم تلخی را برایم تداعی می کند که خوشایند است.راستی نصور آقای کشاورز یادت هست؟
۱۴ بهمن ۱۳۸۷ در ۴:۰۴ ب.ظ
سلام مطالب خوبی داری.وبلاگتو لینک کردم. با مطلب “رژیم های توتالیتر و جنبش های مدنی” به روزم . اگه سر بزنی و نظر بدی خوشحال میشم. دوباره بر می گردم.
۱۸ بهمن ۱۳۸۷ در ۷:۲۵ ب.ظ
چقدر آه کشیدیم…نصور…دلتنگم…کاش کمی باران بود…کمی افتاب…کمی خدا…
۲۴ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۳ ب.ظ
سلام نصور جون
خیلی با جریمت حال کردم
ممنون فدات شم
۸ فروردین ۱۳۸۸ در ۵:۳۸ ب.ظ
بوی باران می دهم. تازه از تو برگشته ام، نادیده ی خوب.
۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۴:۲۰ ب.ظ
سلام
خیلی ممنون!
عذر می خوام، استاد رازی درسته، منظور کاشف الکله.
در پایان هم برگ بلند جریمه هست .
باز هم ممنونم!