این روزها…

این روزها من هم مثل همه ذرات بهار بی قرار لحظه ها و ثانیه ها هستم.
این روزها سیگار می کشم و کلوچه می خورم. بی هوا قدم می زنم و دنبال جای پای ترانه های قدیمی در ذهنم می گردم.
این روزها دلم برای دوستان از دست داده ام تنگ می شود. حوصله ی کتابهایم را ندارم.
این روزها دلم برای معشوقه ام که انگار باید بپذیرم نخواهمش داشت، یک ذره شده است.
این روزها دلواپس همه ی آنهایی هستم که به نوعی متفاوت فکر می کنند و متفاوت زندگی می کنند. خبرهای سیاهی می شنوم.
این روزها، روزها بلندتر شده است اما دلتنگی مدام پررنگتر می شود.
این روزها همه ی حرف ها بوی چپ می دهد و من فقط نگاه می کنم.
این روزها مدام سفارش های مختلف برای کارهای وب می آید و من انگار کرخت تر از آنم که از پسش بر بیایم؛ ولی می پذیرم تا بتوانند تندتر کارهایشان را پی بگیرند و من هم درسهایم را پس بدهم.
این روزها کار در شرکت آزارم می دهد. کار سختتر می شود و هر روز باید شاهد اخراج همکاران بیشتری باشم.
این روزها از عمله بودن سرمایه داری احساس بدی دارم.
این روزها تصمیم گرفته ام وبلاگ پررنگتری داشته باشم.
این روزها قول می دهم که نصور تازه تری در آستانه بیست و نه سالگی ام باشم و بیشتر بخوانم و بیشتر بنویسم و تفنگم را از یاد نبرم…

۱۰ دیدگاه برای “این روزها…”

  1. سمانه گفته:

    دوست مهربونم …
    این روزهات آفتابی باشه آفتابی آفتابی آفتابی …

  2. سمانه گفته:

    راستی تولدت مبارک …

  3. م _ آریا گفته:

    این روزها چه حال غریبی داری و دارم.
    این روزها بیشتر از همیشه از خودم می پرسم و بیشتر از هر زمان دیگری پاسخی نمی یابم.
    این روزها هیچ کورسوی امیدی برای آینده نمی بینم.

  4. من گفته:

    این روزها اینگونه ام ببین
    دستم چه کند پیش می رود،انگار:
    هر شعر باکره ای را سروده ام
    پایم چه خسته می کشدم،گوئی:
    کت بسته از خم هر راه رفته ام،تا زیر هر کجا
    حتی شنوده ام هر بار
    شیون تیر خلاص را
    ×××
    ای دوست
    این روزها
    با هر که دوست می شوم احساس می کنم
    آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
    وقت خیانت است…
    این روزها این گونه ام:
    فرهاد واره ای که تیشه ی خود را گم کرده است
    آغاز انهدام چنین است
    اینگونه بود آغاز انقراض سلسه مردان

    یاران
    وقتی که صدای حادثه خوابید
    بر سنگ گور من بنویسید:
    -یک جنگجو
    که نجنگید
    اما،
    شکست خورد …

  5. سوسا گفته:

    این روزها مدام سفارش های مختلف برای کارهای وب می آید و من انگار کرخت تر از آنم که از پسش بر بیایم؛ ولی ….

    نصور عزیز :برای این که تمام انرژی تان گذاشتید روی یک وب ویژه و دیگر جانی برایتان نمانده.

  6. من گفته:

    دوست مهربان من: سلام. صبح زودی است که دارم می نویسم. ساعت پنج و نیم.
    آسمان هنوز خوب هوشیار نشده و هنوز رنگش آبی کُبالت است و خیلی ژرف …
    و ماه شب چهاردهم که دیشب بی نهایت زیبا بود و در آسمان جولان می داد، هم اکنون دیدمش که به سرخی نشسته بود. درست مثل یک بیمار رو به مرگ …
    دیروز کسی از من پرسید که ماه تولدم مهر است؟
    « – نه ، عزیزم من فروردینی هستم. به شما بگویم که فروردینی ها بسیار با صداقت اند و احساساتی. به زندگی مادی بیرون از خودشان اعتنایی ندارند. برای همین است که از نظر دیگران عقب مانده گان ذهنی تلقی می شوند. می دانید چرا ؟ چون زندگی را تاجرانه خرید و فروش نمی کنند.»

    به امید اینکه سال خوبی داشته باشید
    و من هم …

  7. محمد گفته:

    این روزها همه ی حرف ها بوی چپ می دهد و من فقط نگاه می کنم…

    …این روزها از عمله بودن سرمایه داری احساس بدی دارم.

  8. احمد حاجی زاده گفته:

    حیف باشد که تو باشی و مرا غم با خود ببرد…

  9. لیلا گفته:

    سلام
    از نوشته هات خوشم اومد.جز معدود نوشته هایی است که میفهمم و ازشون خوشم میاد!

  10. لیلا گفته:

    این روزها همه میخوان بنویسند!!!!!

دیدگاهی بنویسید