پایان

۰۶ شهریور ۱۳۸۸

به من گفت: بیا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمیر
آمدم!
خندیدم!
ماندم!
مردم!

“ناظم حکمت”

۱۰ نظر

  1. eliya گفته است :

    agha ejaze hast maham sher bedim

    شهریور ۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ق.ظ

  2. حسام گفته است :

    درود بر ناظم حکمت. اما نفهمیدم پایان عنوان شعر بود یا عنوان این پست شما؟ یک لحظه فکر کردم دیگر نمی خواهی اینجا بنویسی..

    شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۳ ق.ظ

  3. دوست گفته است :

    آمدن
    رفتن
    دویدن
    عشق ورزیدن

    شهریور ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۸ ب.ظ

  4. س.حقیقت گفته است :

    به من گفت: بیا
    به من گفت: بمان
    به من گفت: بخند
    به من گفت: بمیر
    آمدم!
    ماندم!
    خندیدم!
    مردم!

    شهریور ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۰ ق.ظ

  5. حاج احمد گفته است :

    سلام زیبا رو خوبی بازم که داری میری ؟؟؟؟
    نیومده؟؟؟
    برای رفتن اول باید که آمد ولی تو….
    خوبه

    شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۳ ب.ظ

  6. حاج احمد گفته است :

    و مرد افتاده بود.

    یکى آواز داد: دلاور برخیز!
    و مرد همچنان افتاده بود.

    دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
    و مرد همچنان افتاده بود.

    ده‏ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
    و مرد همچنان افتاده بود.
    هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
    و مرد همچنان افتاده بود.

    تمامى ِ آن سرزمینیان گردآمده اشک‏ریزان خروش برآوردند: دلاور برخیز!
    و مرد به‏پاى خاست
    نخستین کس را بوسه‏یى داد
    و گام در راه نهاد.

    شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۴ ب.ظ

  7. حاج احمد گفته است :

    (نخستین کس من نبودم«««:::»»»)

    شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۵ ب.ظ

  8. سیمین روزگرد گفته است :

    بی تعارف، دلم لک زده واسه یک یادداشت اجتماعی از خودت…

    شهریور ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۲ ب.ظ

  9. رویا در ان سال ۵۷ گفته است :

    نمیدانم ..
    انگار ما هم بی گدار اینجا می اییم و می رویم ..
    گوش ها کر و چشم ها نابیناست ..
    انگاری همان می خواهیم بمانیم ..
    و همان هم می خواهیم بمیریم

    شهریور ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۵ ق.ظ

  10. جوون ساده روستایی گفته است :

    درود
    چرا نه فرم تماس داری و نه اشتراک ایمیلی؟

    آذر ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۱ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :