پایان

به من گفت: بیا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمیر
آمدم!
خندیدم!
ماندم!
مردم!

“ناظم حکمت”

۱۰ دیدگاه برای “پایان”

  1. eliya گفته:

    agha ejaze hast maham sher bedim

  2. حسام گفته:

    درود بر ناظم حکمت. اما نفهمیدم پایان عنوان شعر بود یا عنوان این پست شما؟ یک لحظه فکر کردم دیگر نمی خواهی اینجا بنویسی..

  3. دوست گفته:

    آمدن
    رفتن
    دویدن
    عشق ورزیدن

  4. س.حقیقت گفته:

    به من گفت: بیا
    به من گفت: بمان
    به من گفت: بخند
    به من گفت: بمیر
    آمدم!
    ماندم!
    خندیدم!
    مردم!

  5. حاج احمد گفته:

    سلام زیبا رو خوبی بازم که داری میری ؟؟؟؟
    نیومده؟؟؟
    برای رفتن اول باید که آمد ولی تو….
    خوبه

  6. حاج احمد گفته:

    و مرد افتاده بود.

    یکى آواز داد: دلاور برخیز!
    و مرد همچنان افتاده بود.

    دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
    و مرد همچنان افتاده بود.

    ده‏ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
    و مرد همچنان افتاده بود.
    هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
    و مرد همچنان افتاده بود.

    تمامى ِ آن سرزمینیان گردآمده اشک‏ریزان خروش برآوردند: دلاور برخیز!
    و مرد به‏پاى خاست
    نخستین کس را بوسه‏یى داد
    و گام در راه نهاد.

  7. حاج احمد گفته:

    (نخستین کس من نبودم«««:::»»»)

  8. سیمین روزگرد گفته:

    بی تعارف، دلم لک زده واسه یک یادداشت اجتماعی از خودت…

  9. رویا در ان سال ۵۷ گفته:

    نمیدانم ..
    انگار ما هم بی گدار اینجا می اییم و می رویم ..
    گوش ها کر و چشم ها نابیناست ..
    انگاری همان می خواهیم بمانیم ..
    و همان هم می خواهیم بمیریم

  10. جوون ساده روستایی گفته:

    درود
    چرا نه فرم تماس داری و نه اشتراک ایمیلی؟

دیدگاهی بنویسید