به من گفت: بیا به من گفت: بمان به من گفت: بخند به من گفت: بمیر آمدم! خندیدم! ماندم! مردم!
“ناظم حکمت”
eliya گفته است :
agha ejaze hast maham sher bedim
شهریور ۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ق.ظ
حسام گفته است :
درود بر ناظم حکمت. اما نفهمیدم پایان عنوان شعر بود یا عنوان این پست شما؟ یک لحظه فکر کردم دیگر نمی خواهی اینجا بنویسی..
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۳ ق.ظ
دوست گفته است :
آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن
شهریور ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۸ ب.ظ
س.حقیقت گفته است :
به من گفت: بیا به من گفت: بمان به من گفت: بخند به من گفت: بمیر آمدم! ماندم! خندیدم! مردم!
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۰ ق.ظ
حاج احمد گفته است :
سلام زیبا رو خوبی بازم که داری میری ؟؟؟؟ نیومده؟؟؟ برای رفتن اول باید که آمد ولی تو…. خوبه
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۳ ب.ظ
و مرد افتاده بود.
یکى آواز داد: دلاور برخیز! و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند: دلاور برخیز! و مرد همچنان افتاده بود.
دهها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز! و مرد همچنان افتاده بود. هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز! و مرد همچنان افتاده بود.
تمامى ِ آن سرزمینیان گردآمده اشکریزان خروش برآوردند: دلاور برخیز! و مرد بهپاى خاست نخستین کس را بوسهیى داد و گام در راه نهاد.
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۴ ب.ظ
(نخستین کس من نبودم«««:::»»»)
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۵ ب.ظ
سیمین روزگرد گفته است :
بی تعارف، دلم لک زده واسه یک یادداشت اجتماعی از خودت…
شهریور ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۲ ب.ظ
رویا در ان سال ۵۷ گفته است :
نمیدانم .. انگار ما هم بی گدار اینجا می اییم و می رویم .. گوش ها کر و چشم ها نابیناست .. انگاری همان می خواهیم بمانیم .. و همان هم می خواهیم بمیریم
شهریور ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۵ ق.ظ
جوون ساده روستایی گفته است :
درود چرا نه فرم تماس داری و نه اشتراک ایمیلی؟
آذر ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۱ ب.ظ
نام شما (ضروری)
ایمیل (ضروری)
سایت
با شما هم واژه ی آزاد...
اینجا خانه من در بلاگستان فارسی استفرصتی برای دوباره بی بهانه نوشتن؛ چرا که آزادی هرگز بهانه ای نخواست...بی بهانه است ولی می ارزد که يك نوشتن نو را تجربه كنم نوشتن برای من خلق دنیاییست بدون خدا و تقدیر و درد نصور نقی پورمتولد 25 فروردین 1360
eliya گفته است :
agha ejaze hast maham sher bedim
شهریور ۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ق.ظ
حسام گفته است :
درود بر ناظم حکمت. اما نفهمیدم پایان عنوان شعر بود یا عنوان این پست شما؟ یک لحظه فکر کردم دیگر نمی خواهی اینجا بنویسی..
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۳ ق.ظ
دوست گفته است :
آمدن
رفتن
دویدن
عشق ورزیدن
شهریور ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۸ ب.ظ
س.حقیقت گفته است :
به من گفت: بیا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمیر
آمدم!
ماندم!
خندیدم!
مردم!
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۰ ق.ظ
حاج احمد گفته است :
سلام زیبا رو خوبی بازم که داری میری ؟؟؟؟
نیومده؟؟؟
برای رفتن اول باید که آمد ولی تو….
خوبه
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۳ ب.ظ
حاج احمد گفته است :
و مرد افتاده بود.
یکى آواز داد: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دهها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
تمامى ِ آن سرزمینیان گردآمده اشکریزان خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد بهپاى خاست
نخستین کس را بوسهیى داد
و گام در راه نهاد.
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۴ ب.ظ
حاج احمد گفته است :
(نخستین کس من نبودم«««:::»»»)
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۵ ب.ظ
سیمین روزگرد گفته است :
بی تعارف، دلم لک زده واسه یک یادداشت اجتماعی از خودت…
شهریور ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۲ ب.ظ
رویا در ان سال ۵۷ گفته است :
نمیدانم ..
انگار ما هم بی گدار اینجا می اییم و می رویم ..
گوش ها کر و چشم ها نابیناست ..
انگاری همان می خواهیم بمانیم ..
و همان هم می خواهیم بمیریم
شهریور ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۵ ق.ظ
جوون ساده روستایی گفته است :
درود
چرا نه فرم تماس داری و نه اشتراک ایمیلی؟
آذر ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۱ ب.ظ