به من گفت: بیا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمیر
آمدم!
خندیدم!
ماندم!
مردم!
“ناظم حکمت”
نوشته شده در جمعه, ۶ شهریور ۱۳۸۸ در ۷:۴۳ ق.ظ و در دستهی خود نوشت.
میتوانید دیدگاههای این نوشته را پیگیری کنید با RSS 2.0 خوراک
میتوانید دیدگاهتان را بنویسید, یا بازتاب از سایت خودتان
۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ق.ظ
agha ejaze hast maham sher bedim
۱۰ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۳ ق.ظ
درود بر ناظم حکمت. اما نفهمیدم پایان عنوان شعر بود یا عنوان این پست شما؟ یک لحظه فکر کردم دیگر نمی خواهی اینجا بنویسی..
۱۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۱:۰۸ ب.ظ
آمدن
رفتن
دویدن
عشق ورزیدن
۱۵ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۰ ق.ظ
به من گفت: بیا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمیر
آمدم!
ماندم!
خندیدم!
مردم!
۱۸ شهریور ۱۳۸۸ در ۲:۵۳ ب.ظ
سلام زیبا رو خوبی بازم که داری میری ؟؟؟؟
نیومده؟؟؟
برای رفتن اول باید که آمد ولی تو….
خوبه
۱۸ شهریور ۱۳۸۸ در ۲:۵۴ ب.ظ
و مرد افتاده بود.
یکى آواز داد: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دهها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
تمامى ِ آن سرزمینیان گردآمده اشکریزان خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد بهپاى خاست
نخستین کس را بوسهیى داد
و گام در راه نهاد.
۱۸ شهریور ۱۳۸۸ در ۲:۵۵ ب.ظ
(نخستین کس من نبودم«««:::»»»)
۱۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۰۲ ب.ظ
بی تعارف، دلم لک زده واسه یک یادداشت اجتماعی از خودت…
۲۰ شهریور ۱۳۸۸ در ۳:۲۵ ق.ظ
نمیدانم ..
انگار ما هم بی گدار اینجا می اییم و می رویم ..
گوش ها کر و چشم ها نابیناست ..
انگاری همان می خواهیم بمانیم ..
و همان هم می خواهیم بمیریم
۱۰ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۱ ب.ظ
درود
چرا نه فرم تماس داری و نه اشتراک ایمیلی؟