طاقت بیار رفیق…

سلام دور و دیر و دردناک مرا از پس یک تنهایی تاریخی بشنو
از پس قرنها سکوت و سر در مغاک فرو بردن و در خویش هم دم نزدن با تو که صدای بغضهای هزارساله ی منی، حرف می زنم.
لحظه ای زخمه های به ارث برده از دخمه های زندانت را فراموش کن و به حرفهای من که نماینده ی نسل خاموش به خاکستر نشسته ای هستم که میلاد خویش را در پس سالهای دور گم کرده است، گوش کن.
از اینهمه درد و شکنجه و زندان و اعدام در هر برگ این تاریخ سرزمین من بسیار بوده است. هزار باره پیشینیان ما را به میخ کوبیده اند، شمع آجین کرده اند، در سیاهچال ها پوسانده اند و در صدها میدان شهر گردن زده اند و به دار آویخته اند اما هربار صدای برخاسته از نورشان، آماج یک نفرین ازلی سیاه شده است و باز مزدوران شب عافیت خورشید را به یغما برده اند و هرگز این خاک فقط در نام پرگهر، آفتاب روشنی و پرنده ی آزادی بر آسمان خویش ندیده است.
هنوزم از یاد نرفته است که نداها و سهراب ها و کیانوشهای ما در خون خویش تصنیفی غمگین از آزادی را زمزمه کردند و ما شنیدیم و گریه کردیم و فریاد کشیدیم و از ما، تو به دخمه های زندان رسیدی و ما از پس شما مرثیه نوشتیم و دردنامه و بغضگریه ساز کردیم و در خیابانهای شهر فریاد کشیدیم اما… همه ی ترس من از آنست که خون ندایی عزیزان ما پاک شود و تو در زندان بپوسی و من هم نتوانم صدایم رابه جایی برسانم و در یک دوره باطل هزار ساله یوغ زر و زور و تزویر برگردنمان بیفتد.
تو اما طاقت بیار رفیق اگر چه من می ترسم…
من اینجا دلم برای چشمهای تو که هرگز از نزدیک ندیده ام تنگ شده است. چشمهایی که از پس دیدن آن غول زیبای آزادی، ترس را از یاد برده است. شاید اینبار ورق برگردد چرا که هرگز قرار نبود که دنیا به نام یکی باشد آنهم اهریمن…
خسته اما بیداریم. هم من هم برادران و خواهران تو.
طعنه می زنند و خاموشند پدران و مادران همه ی ما اما… در چشمهای خیره ی ما رویاهای جوانیشان را می بینند که به روز نزدیکتر می شود. می مانند و دلسوزانه دعایمان می کنند.
تو اما طاقت بیار رفیق اگرچه کارد به استخوان تو رسیده است ولی خنکای این آزادگی همه ی تن تو را در خویش نوازش می دهد و نام تو را بر پیشانی این خاک اسیر متبرک می کند.
از طاقت تو ترس من به یکباره ریخته است و یقینی سخت مرا به خورشید رویاهایی که تو بخاطر آن در زندانی، مومنم می سازد.
طاقت بیار رفیق که خورشید من از چشمهای تو طلوع می کند.

۴۳ دیدگاه برای “طاقت بیار رفیق…”

  1. وحشی سفید گفته:

    لبخند بر لبانت!نصور عزیز
    نمی دانم!نه!میدانم که چرا وفتی لبخند می زنیم سحری در باز شدن و کشیده شدن لبهایمان به سمت گوشهایمان است که فی الفور غم مان را می زداید!!.
    لبخند را دریاب!دریاب!

  2. آذرپاد گفته:

    درود بر نصور
    برگشتنت مبارک داداشی
    طاقت؟ ما طاقت خود طاقت رو طاق می کنیم!
    ۱۰۰ سال بیشتره کم نیاوردیم، باز هم می ایستیم. جهان به احترام مقاومت ما کرنش خواهد کرد

  3. شراره جمشید گفته:

    طاقت بیاور رفیق
    صدای غمگین و لیک پر امید شما را از لابلای واژه هاتان شنیدم .
    بر ماست که طاقت بیاوریم …
    با هم
    کنار هم
    طاقت بیاوریم تا خورشیدی که …………….
    مناسب این روزهاست
    و من بی مناسبت آمدم بگویم برایتان مطلبی را در دو فایل ورد ارسال کرده ام . امید که مطابق سلیقه ی سایت پربار نصور باشد .
    و درود

  4. ن . ک . قلم سبز گفته:

    تفنگت را زمین بگذار
    که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
    تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
    من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیانکن
    ندارم جز زبانِ دل
    دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن

    زبان آتش و آهن
    زبان خشم و خونریزی است
    زبان قهر چنگیزی است
    بیا، بنشین، ب…گو، بشنو سخن، شاید
    فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

    برادر! گر که میخوانی مرا، بنشین برادروار
    تفنگت را زمین بگذار

  5. ammar گفته:

    دریای آسمان را به ماهیهای عاشق سپردیم
    و سبزه زار زمین را به بذرهای انتظار .
    رخصتی ده ،
    تا عشق ببارد وانتظار جوانه زند …

  6. شورشگران گفته:

    به به چه صفایی اوردی .. راستش را بخواهی.. من طرف شما زیاد امده ام و نظرات تند و تیزمان هم که شهره عام است ..
    این اواخر گفتم .. نکند این رفیق از این همه امدن ما دلخور باشد .. مقداری صبر کن ..
    که انگار .. دل به دل دارد راهی .. شما امدی و چه کوتاه و پر بار هم امدی ..
    این نوشته « طاقت بیار رفیق « شما از بهترین هاست .
    من قول داده ام بزودی .. مطلبی در مورد پاییز بنویسم و فرصت کم دارم ..
    بدرود

  7. حمید گفته:

    دوست عزیز سلام
    راستش من هنوز هم نمی توانم یک چیز را هضم کنم؛ تو از زندانیان راه آزادی سخنها رانده ای و از کشته شدن و سهراب ها و همیشه ی ایام کسانی را متهم کرده ای که در کنج عافیت، تحلیل رفته اند. اما هیچ تلاشی نمی کنی که از چنبره ی مبارزه ی مجازی در پشت میز اتاقت خارج شوی.
    جدی گفتم. عزیز جان وقتی اینچنین شاعرانه مرثیه می خوانی، چرا همراه نداها و سهراب ها و کیانوش ها در خیابان با فریادت به سوگ شهیدان راه آزادی ننشستی؟

  8. نصور گفته:

    پاسخ به نقد حمید:

    سلام حمید عزیز
    به گمانم بد نباشد که هر از گاهی خودمان و دوستانمان را نهیبی بزنیم و از کنج عافیت به میدان بیاوریم. این میدان می تواند خیابان انقلاب باشد که تو در آن فریاد کشیدی یا کلاس درسی پرت در گوشه ای از کشور که فرزاد کمانگر در آن ماهی سیاه کوچولو را آموزش می داد.
    کنج عافیت هم مسلما یک قصر نباید باشد که ما در رفاه و خوشی آن به خویش فرو رفته باشیم؛ بلکه هر کنجی که افق دید ما را از مسائل جدی هستی همچون انسان، معنویت، آزادی و… کوتاه کند یک کنج عافیت است ولو در آن پشیزی برای گذران روزی نداشته باشیم.
    کنج عافیت همان آرامش گوسفنی است که دوران دانشجویی مان نیمه شبها که همه خواب بودند به آن می خندیدیم. آرامشی که در آن همیشه آب باریکه ای پیدا می شود که گذران زندگی ممکن شود.
    نهیب من نه به تو و نه به همکلاس دیروز بلکه به خودم و همه ی همنوعان ماست و چون دردی مشترک است، بی گمان فریاد کردنش نشانه نخوت و خود بزرگ بینی نیست.
    گفته بودی که چرا از چنبره مبارزه مجازی در پشت میز اتاقم خارج نمی شوم؟
    خجالت می کشم در روزگاری که مردان و زنانی در بند، بی دیدن ماهها خورشید، هنوز خفت بندگی را بر خود نخریده اند، خود را مبارز و کار خود را مبارزه بنامم. ولی حمید عزیز بی هیچ فروتنی بگویم که نمی توانم به قدر وسعت خویش کارم را انجام ندهم. خودت بهتر میدانی که بر حسب تصادف روزگار هنرم به کار گستراندن خبر فریادها و خون ریخته از شلیک گلوله ها، آمده است و ناچار در راهی قرار گرفتم که قرار روز اولم با خودم و تو و دیگران نبود.
    نشد که با رفیقان موافق و دیده و نادیده ام در خیابانهای تهران فریاد برآرم و مرگ نداها و سهرابها را به مشتکی خشمگین تبدیل کنم و حنجره ام را به صدایی بلند در نوازم. ولی باور کن رفیق موافق که سعی کردم حالا که نیستم لااقل بیهوده نباشم.
    تو و خیلیهای دیگر ندیدید ولی اندک دوستانی که گهگاه سراغم را گرفتند خبر دارند که ما هم به اندازه ی توانمان سعی کردیم که به کار آییم و خبر روشنی آتش را به شب برسانیم.
    گفتی که نصور، شاعرانه مرثیه می خواند…
    اینها شعر نیست. مرثیه نیست. زجه و ناله و گلایه نیست. حمید عزیز این درد است و فقط با جنس درد تو شاید کمی فرق داشته باشد ولی بالاخره هست. خودت خوب میدانی که بیکار بافتن لاطائلات نیستم، نه دیروز دور و نه امروز که چشمان مشترکی هر دوی ما را نگاه میکنند.
    تو که با ادبیات حرف زدن نصور آشنایی. من به ضرباهنگ همین واژه های پر درد زنده ام همانگونه که تو با فریادهایت در خیابان، معنای مبارزه را یافتی.
    حمید عزیز، اینترنت فضای مجازی نیست که اگر اینگونه بود پس حرفهای همه ی آنانی که در اینترنت منتشر می شود هم مجازی و غیر واقعی بود. نگاهی به شاکله های متهمان پرونده های پس از انتخابات بیانداز. وجه مشترک همه ی آنان این است که صدایشان از طریق سایتها و وبلاگها منتشر شده است.
    درصد زیادی از جنگ امروز، جنگ در فضای سایبر است. جایی که همه ی ما می توانیم اخبار و دانسته هایمان را در آن به اشتراک بگذاریم و حتی تو می توانی در آن مرا و دیگران را به نقد و گفتگو بنشینی.
    اتاق من هم مثل اتاق تو کنج دارد. من هم مثل تو تنهایی دارم. من هم دغدغه انسان شدن را در خودم هنوز زنده می بینم. من هم حسرت فریاد زدن در دل عاصی ام ماسیده است ولی چه کنم که بیش از این بساط کوچکی که گسترده ام، چیزی در توانم نیست. خودت که بهتر از اوضاع من و از محیطی که در آن هستم خبر داری.
    حمید عزیز ما هم کار خودمان را کردیم ولی فقط به چشم نیامد اگر چه می توانستیم بهتر باشیم.
    ***
    اما روی دیگر حرفهایت: به روی چشم رفیق دیروز و امروز و همیشه.
    خودت خوب میدانی که جهت فکری مرا جمعی تشکیل داد که تو در آن بزرگتر و عاقلتر ما بودی. همیشه نقد تو مرا به دوباره نگاه کردن در خودم واداشته است. اینبار هم در خودم دنبال چیزی خواهم بود که تو نبودنش را در من به چالش کشیدی.
    برقرار باشی و سبز.

  9. فرید صلواتی گفته:

    از این زانتیا نگرانم !!!!!

  10. سالار کاشانی گفته:

    سلام نصور عزیز
    مدت هاست مخاطب سایت نصور دات نت هستم. خواستم به قدر خودم از تلاشی که می‌کنید برای جمع‌آوری مقالات روی وب قدردانی کنم. همین.

  11. دوست گفته:

    چه شیرین سخن می گوئی ،
    چه شیرین مرا ترغیب می کنی!
    چه هولناک مرا به کام مرگ
    می کشانی!

  12. سمانه گفته:

    سلام نصور
    مانا و پایدار باشی دوستم
    و برات آرزوی سبز بودن نمیکنم چون میدونم که سبزی…
    و درور به حمید عزیز که انگار پیله پاره کرده و چنان جسته که به نقد دیگری میپردازه !که البته باعث شادی و خوشنودیه.
    کمی با نصور روزگار بگذرون حمید جان تا متوجه سبز بودن دل و اندیشه اش بشی و اینکه …
    پایدار باشید.

  13. قاسم گفته:

    با سلام و خسته نباشید خدمت دوست گرامی.ممنون بابت این که بهم سر زدی.
    پیروز و موفق باشی.
    به امید آزادی آقای ابراهیمی.

  14. احمدم MJO گفته:

    سلام بر نصور بزرگ مرد شماره یک NET. باز هم مثل همیشه یک متن قوی
    مرد زیبا رو ممنونم و تقدیم میکنم به (تو)…

    کلاغ زیادی از آسمان بارید
    خفاشها توی غارها
    پرکشیدند
    مورچه ها
    آمدند از
    تن برهنه ام بالا
    عنکبوتها
    توی سوراخهایم
    تار تنیدند
    روحم زیاد سوزاخ بود
    سوراخ سوراخ
    پر از گلوله های سیاه اشک غلطان
    و صدای پای رتیل های مرده
    لرزان در باد
    جادوگری با صدای بلند خطابم کرد
    “هنوز هم امیدواری؟”
    گفتم
    “شاید شد”
    کلاغ زیادی از آسمان بارید
    خفاشها توی غارها
    پرکشیدند …

  15. احمدم MJO گفته:

    سلام بر نصور بزرگ مرد شماره یک NET. باز هم مثل همیشه یک متن قوی
    مرد زیبا رو ممنونم و تقدیم میکنم به (تو)…

    کلاغ زیادی از آسمان بارید
    خفاشها توی غارها
    پرکشیدند
    مورچه ها
    آمدند از
    تن برهنه ام بالا
    عنکبوتها
    توی سوراخهایم
    تار تنیدند
    روحم زیاد سوزاخ بود
    سوراخ سوراخ
    پر از گلوله های سیاه اشک غلطان
    و صدای پای رتیل های مرده
    لرزان در باد
    جادوگری با صدای بلند خطابم کرد
    “هنوز هم امیدواری؟”
    گفتم
    “شاید شد”
    کلاغ زیادی از آسمان بارید
    خفاشها توی غارها
    پرکشیدند …

  16. احمدم MJO گفته:

    پروانه ها مهربانند
    دلشان برای عنکبوت پیر می سوزد
    خودشان را
    الکی
    توی تورهای کهنه می اندازند
    جیغ می زنند
    جیغ می زنند
    “خدای من
    آه وحشتناک
    من توی تورهای غمگین ترین عنکبوتهای دنیا
    می لرزم”
    و کونشان را
    به علامت رعشه ای از ترس
    می لرزانند
    عنکبوت پیر لبخند می زند
    از شوق اینکه هنوز زنده است
    و تورش به کاری می آید
    اشک حلقه می زند در چشمش
    پروانه مهربان را آزاد می کند
    و به مورچه های گرسنه آن پایین
    فریاد می زند
    “برای شام امشب دنبال عنکبوت نباشید”

  17. ali گفته:

    موج سوار ببینید چه کسانی هستند؟ شهدا جان دادن شما با فرزندان آنها چه کردید؟ احمدی نزاد با خانواده شهیدان باکری و همت وبهشتی ورجائی چه کرد ؟خجالت هم نمی کشد .دورغ که مثل نقل ونبات می گوید به میراث شهدا هم دست انداخته .همه چیزارا برای سلامتی و حضور امام زمان داره آماده می کنه .با بی شرمی اسم امام زمانرا هم می آورد اون وزیر دزد و دورغ گویش محصولی ۶۰۰میلیار تومن از کجاش آورده ؟پسر یک پتو فروش دکان دار معمولی بوده توی یک شهر کوچک .وقتی ازش سوال میشه این همه پول را از کجا آورده ای؟ می گوید این پول ها مال امام زمان است پیش من امانت است تا بیاید من براش نگه داشته ام .خدایا چقدر اینا مردم را خر فرض کردن با امام زمان و وعده های دورغ اش

  18. elahe گفته:

    تا زنده ای زندگی کن سالها به اجبار خواهی خفت (دکتر شریعتی)

    سلام
    مطالبت خیلی زیباست
    بیشترش رو خوندم.
    ممنونم که به وبم اومدی.
    شاد باشی.

  19. میگن (احمد) تو هرچی دوست داری صدا کن گفته:

    سلام دوباره من برای (تو) دوست عزیز
    ممنون از شعری که بهم دادی …
    (((به امید تو)))

    ما دهقانان ساده پندار گویی

    وحشت دیدار مترسک های خود ساخته بودیم

    از مزرعه دورتر

    تا چال شدن زندگی

    تا کویر بی وقفه دویدیم

    در کویر مترسک نیست !

    مزرعه هم نیست !

  20. کوچه گفته:

    و تا آن زمان هنوز زمان زیادی مانده است( و شاید هیچ‌گاه نرسد).

  21. حاج احمد گفته:

    ((خصوصی))
    خالییم ….

  22. حاج احمد گفته:

    حال ما خوب است “” اما تو باور نکن

    بیوفا:(

  23. حاج احمد گفته:

    و سنگسار کردند
    در شبی مردم
    فکر تو را و قلم مرا
    تنها به این جرم …

    کز مریم واژه هایت عیسای شعرم زاده شد

    معلومه کجائی ؟؟؟؟؟؟

  24. حاج احمد گفته:

    رفیق نیمه راه ): کم آوردی تو رفاقت …

  25. حاج احمد گفته:

    طاقت میآرم رفیق…

  26. حاج احمد ببین(( قیصر)) چی کرده گفته:

    وقتی تو نیستی
    نه هست های ما
    چونانکه بایدند
    نه بایدها…
    مثل همیشه آخر حرفم
    و حرف آخرم را
    با بغض می خورم
    عمری است
    لبخندهای لاغر خود را
    در دل ذخیره می کنم:
    باشد برای روز مبادا!!
    ام در صفحه های تقویم
    روزی به نام روز مبادا نیست
    آن روز هر چه باشد
    روزی شبیه دیروز
    روزی شبیه فردا
    روزی درست مثل همین روزهای ماست
    اما کسی چه می داند؟
    شاید امروز نیز روز مبادا باشد
    وقتی تو نیستی
    نه هست های ما
    چونانکه بایدند
    نه بایدها…
    هر روز بی تو
    روز مباداست!
    قیصر ((امین پور))

  27. شهریار گفته:

    قلم تان شیواست عقیده تان قابل احترام.برای همین لینک تان کردم

  28. قاسم گفته:

    سلام.
    خسته نباشی رفیق.
    پیروز و پایدار باشی.

  29. شورشگران گفته:

    زدیم به سقف فلک ..سلاخ دلهای مهربان را شکافته ایم ..

    اگر به مرگ من امید بسته ای
    زندگانیم دراز باد …اااا

  30. >jknv ;dh گفته:

    راثطش ما حم خاصطیم که هرف بظنیم ولی هطا نوک مداد مارو حم شیکصتن و مداد طراش هم نیست چون بقالی ها اجاظح فروش حر گونه لواضمی که بشه باش اعتراز کرد رو ندارن

  31. سکوت گفته:

    چرا به روز نمی کنید؟

  32. سکوت گفته:

    salam.somayeh hastam.khastam adrese jadide veblagam ro bedam.lotfan age khasyi lik koni hamon sokot link kon

  33. M.J.O گفته:

    وقتی که گنجشک ها دیگر کمونیست نیستند!
    تو به چه میاندیشی؟؟؟(من)به “؟”

  34. M.J.O گفته:

    من ___ ام برادر خوبم بشکن مرا برای اجاق سرد اتاقت
    آتشم بزن.

  35. M.J.O گفته:

    دیگه تولد نداری؟؟؟ ۰):

  36. سکوت گفته:

    دستت درد نکنه.
    ممنون که سر نزدی

  37. شورشگران گفته:

    رقیق چرا تنهایمان گذاشتی .. کجایی .. اگر رفاقت را نداشته باشیم چه را داریم ..؟
    دوست داری من به جای شما بنویسم .. می نویسم .. اما .. انی نمی شود .. که باید باشد .. ما باید در بیشماری هم متحد شویم ..
    سیمین ما هم غیبش زده .. تو هم که ..
    ما در جمع و تفاوت نظر هاست که زنده ایم ..
    به مرگ ما امید بسته اند ..
    زندگانیمان دراز باد ..

  38. دیالوگ سرخ گفته:

    سلام رفیق
    امیدوارم مثل اسم وبلاگت
    سرخ باشی…
    خلاصه زنده باد آزادی و برابری

  39. شورشگران گفته:

    از لینک تر و تازه شما هم بسیار سپاس گزاریم ..
    وبلاگ ما هم بعد از افشای زندان مخفی در هفت تیر تهران … فیلتر شد ..
    دوباره می سازمت بلاگ ..
    بدرود

  40. م ر ی م گفته:

    طاقت می‌اورد رفیق
    طاقت می‌آوریم
    این بهایی است که برای آزادی می‌پردازیم و شهامت ایستادن تا انتها را داریم.
    پدرها و مادرهامان در سکوت نظاره‌مان می‌کنند. چشمانشان گاه از اشک پر است و گاه ناآرام برهم‌ریختن آسایشی سفالین و ترک‌خورده
    و در دل دعایمان می‌‌کنند
    و ما طاقت می‌آوریم اینهمه را

  41. فیلنما گفته:

    نصور را آزاد کنید

  42. دوست گفته:

    سلام نصور
    میگن بازداشت شدی! کجائی ؟ حالت خوبه؟
    زنده ای؟
    بگو ؟ هستی؟ یا کشتنت نامردها؟
    خفه ات کردند حتماً!
    هنوز می دونی اسمت چیه ؟

  43. setaare گفته:

    طاقت بیار رفیق دنیا تو مشت ماست.طاقت بیار رفیق خورشید پشت ماست HAMISHE SABZ MIMAANIM

دیدگاهی بنویسید