بایگانی برای آذر

من دلم سخت گرفته است…

یکشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۸۷

اینجایم من. کنج سه گوش بی نور اتاقی که همه ی ناب واژه هایم را برای تو اینجا هجی کرده ام…

اینجایم من؛ زیر شبکلاه درد، وقتی که هزار سایه ی بی مرز، بی من از مرز ترانه گذشتند و قتل عام تبسم و شکوفه و لبخند، چاشت جادوگری شد که تو به آن می خندیدی… هزار باره واژه ها را شکر که تو هنوز خندیدن را از یاد نبرده ای.

به کتابهایم زل زده ام و به اینکه هیچ چیزی را نتوانسته ام تغییر دهم، فکر میکنم.
کانت در ذهن من زیر درختان زیزفون فلسفه اخلاق مرور می کند و خنیاگر این مرز بی رنگ در این تل بغض و خفقان فریاد می زند که:

گفتم من آن ترنجم، کاندر جهان نگنجم… گفتا به از ترنجی، لیکن به چشم نایی.

از هزار سال پیش که تو رفتی من دلم گرفته است. دفترهای خلوت گس مسمومم، هرگز ورق نخوردند، تا بتوانم چیزی برایت بنویسم و مداد دلگیر نقاشی خاطراتم نتوانست دلهره ی مبهم اندوهم را شاد رنگ بزند.

و این یعنی درد…

ساده و کودکانه. مثل آنروز که دمپایی تو پشت چپر همسایه جا ماند، من دلم سخت گرفته است…

پیش از خواب گوسفندان را نمی شمارم!

یارانی را می شمرم که ترکشان گفته ام!

صورت هاشان را به یاد می آورم

که یکایک در برابرم ورق می خورند!

آن ها را چون زخم ها می شمارم…

و خوابم نمی برد!

باقی شب را به والیوم می بخشم

و به خواب آورهای دیگر!

از خود می پرسم

یاران پیرار من

چگونه به گله ی گوسفند بدل شدند!

چندان که چشم فرو می بندم،

آنان را چشم در راه خویش می بینم

و یک به یک می شمارمشان

تا بلکه در خواب به خواب روم.

::غاده سمان::