آرشیو برای بخش : هنر

طلوع دوباره ی رویانز

نوشته شده در قسمت : بلاگستان, فرهنگ, فلسفه, موسیقی, هنر توسط : نصور

رویانز به معنای دختر خورشید است و آنرا از دخترکی جنوبی یاد گرفتم که وبلاگی کوچک اما پررنگ داشت. زندان و هزار دغدغه ی دیگر باعث شد که دامنه ی رویانز را از دست بدهم و این سایت توسط یک شرکت خارجی خریداری و ثبت شود. هیاهوی عید ۱۳۹۰ که تمام شد دوباره دلم هوای رویانز و حضور صمیمی اش را کرد و با یک ایمیل به آن شرکت خارجی درخواست بازپس گرفتن سایتم را برایشان فرستادم. با مکاتبات زیاد و کمک دوستان دور و نزدیک با توافقی دوطرفه، رویانز دوباره برای من و هزاران لینک پررنگ فرهنگ و اندیشه در وب فارسی شد. برایش طرحی نو با وردپرس درانداختم و دستی به سر و رویش کشیدم با همه ی عشق به شما دوستداران فرهنگ و اندیشه تقدیم میکنم. عضویت در رویانز آزاد است و در صفحه اصلی آن ایمیلی که مراحل عضویت را می توان با آن تکمیل کرد را معرفی کرده ام. خوشحال می شوم که در وبلاگهایتان، رویانز را به دوستان دیگر بشناسانید و این دختر خورشید را برای سپیده دمان خردورزی و دنیایی پر از عشق و اندیشه، یادگار بیداری خود نگه داریم…
رویانز را در آدرس royanz.com ببینید.

سرزمین بیکران

نوشته شده در قسمت : فرهنگ, موسیقی, هنر توسط : نصور

تصنیف سرزمین بیکران با صدای همای پرواز، کاری از گروه همای مستان

گروه همای مستان به سرپرستی همای پرواز

+ دانلود تصنیف سرزمین بیکران با صدای همای

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

نوشته شده در قسمت : فرهنگ, موسیقی, هنر توسط : نصور

فریدون فروغیتو کجایی که ببینی فتنه ی چکمه پوش در قریه ی من بی صدای تو عربده میکشد. سالهای بدون صدای تو، سالهای قحطی، سالهای مردن شاپرکها در کوچه ی شهر دل است.
پروانه ی من… پروانه ی من؛ دو تا چشم سیا داری
در طلوع خونین، نماز تو را شنیدن و چونان رزمندگان در اشک حباب، خواب گل سرخ دیدن… واروژان هنوز از صدای تو توشه دارد با زخمه هایی که از آدمکها به یادگار است.
پروانه ی من، پروانه ی من
ای همیشه غایب
… دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره.

ترانه روسـپــی با صدای فریدون فروغی

نام نیکی گر بماند زآدمی
به کزو ماند سرای زرنگار

ای پناه هوس مردای شب
همیشه گریه به دل خنده به لب
غمگینم از غم و غصه های تو
همدل آدمای بدون دل
نفسم گرم تو از شعله دل
غمگینم از غم و غصه های تو
وای اگه قلبت تو سینه بمیره
تموم شهر منو ، شب می گیره
نمی خوام که چشمای خشک تو رو تر ببینم
تو بذار غصه هاتو ، من روی شونم بگیرم
نمیخوام امید تو از دل تو بیرون بشه
وای اگه قلبت تو سینه بمیره
تموم شهر منو ، شب می گیره

در جاده باریک صحرای بی آب و علف، همه چیز را پشت سر می گذاشت. پاهای لاغر و کبره بسته اش بر روی شن های داغ گویی بر سبزه های بهاری بوسه می زند. همه چیز برایش سراب بود و سراب. حتی زندگی، اما خود نمی دانست که می رود که جفت خود بیابد، شاید بند تنهایی را از خود پاره کند و پایان زندگی بی پایان خود را به اصطلاح ببیند و لمس کند. ای کاش می دانست، یعنی از کودکی می دانست. اگر تنها آمد و در آخر کار تنها می رود در میانه راه به تن ها نیاز دارد تا در پایان حاوی خانه ابدی اش باشند. پس کلمه را آنچنان ندانست و آموخت که به جای تن ها، تنها ماند!

+ لینک دانلود ترانه ی روسـپــی