امروز خبر عجیبی را در بعضی از سایتهای اینترنتی دیدم مبنی بر اینکه به دستور مدیر اداره اوقاف استان گیلان، یک اصله درخت تنومند کهنسال را به بهانه مبارزه با خرافات، قطع کردند.
شاید موضوع مبارزه با خرافات! به خودی خود حاشیه نداشته باشد؛ اما شروع این کار با قطع درختان که در تاریخ ما مظهر زندگی و به مثابه یک انسان زنده است، تا حدود زیادی غیر قابل یاور است.
آقای اشکوری که معلوم نیست طی چه فرایند عقلانی به این نتیجه رسیده است که با قطع درختان کهنسال و یا جمع کردن یک علم مورد احترام مردم یک محل، میتوان خرافات را از بین برد باید به این پرسش پاسخ دهد که آیا حاضر است مظاهر دیگر خرافات را هم از بین ببرد؟ آیا توانایی کشتن انسانهایی که به لحاظ بعضی از باورهای مذهبی مردم جایگاه شبه خدایی پیدا کرده اند را دارند؟ آیا قدرت یا شهامت ویران کردن اماکن مقدس، که کارکردی همچون درختان کهنسال را دارند، در ایشان وجود دارد؟
ضمن اینکه آقای اشکوری نباید از یاد ببرد که جایگاه خودش هم در جامعه، نشات گرفته از یک باور عمومی است که اگر قرار به قطع کردنش باشد، باید از حفظ جان خویش نیز بترسد.
تو کجایی که ببینی فتنه ی چکمه پوش در قریه ی من بی صدای تو عربده میکشد. سالهای بدون صدای تو، سالهای قحطی، سالهای مردن شاپرکها در کوچه ی شهر دل است.
پروانه ی من… پروانه ی من؛ دو تا چشم سیا داری
در طلوع خونین، نماز تو را شنیدن و چونان رزمندگان در اشک حباب، خواب گل سرخ دیدن… واروژان هنوز از صدای تو توشه دارد با زخمه هایی که از آدمکها به یادگار است.
پروانه ی من، پروانه ی من
ای همیشه غایب
… دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره.
ای پناه هوس مردای شب
همیشه گریه به دل خنده به لب
غمگینم از غم و غصه های تو
همدل آدمای بدون دل
نفسم گرم تو از شعله دل
غمگینم از غم و غصه های تو
وای اگه قلبت تو سینه بمیره
تموم شهر منو ، شب می گیره
نمی خوام که چشمای خشک تو رو تر ببینم
تو بذار غصه هاتو ، من روی شونم بگیرم
نمیخوام امید تو از دل تو بیرون بشه
وای اگه قلبت تو سینه بمیره
تموم شهر منو ، شب می گیره
در جاده باریک صحرای بی آب و علف، همه چیز را پشت سر می گذاشت. پاهای لاغر و کبره بسته اش بر روی شن های داغ گویی بر سبزه های بهاری بوسه می زند. همه چیز برایش سراب بود و سراب. حتی زندگی، اما خود نمی دانست که می رود که جفت خود بیابد، شاید بند تنهایی را از خود پاره کند و پایان زندگی بی پایان خود را به اصطلاح ببیند و لمس کند. ای کاش می دانست، یعنی از کودکی می دانست. اگر تنها آمد و در آخر کار تنها می رود در میانه راه به تن ها نیاز دارد تا در پایان حاوی خانه ابدی اش باشند. پس کلمه را آنچنان ندانست و آموخت که به جای تن ها، تنها ماند!