بایگانی برای ‘عمومی’ دسته

عاشورا؛ نمادها و ابهامها

سه شنبه, ۱۷ دی ۱۳۸۷

اگر تصمیم بر این باشد که از شیعه در تاریخ یک تصویر منسجم و قابل تشخیص ایجاد کنیم باید نمادهایی که این مذهب از گذشته خویش به ارث برده است و حقانیت خویش را بدانها استوار کرده است را بازخوانی کنیم.

یکی از منابع سرشار نمادها در تاریخ شیعه، واقعه کربلا است که در روز دهم موسوم به عاشورا به اوج خویش که همانا کشته شدن چند الگوی شخصیتی است، میرسد. اکثر قریب به اتفاق شیعیان با برگزاری مراسم عزا و سوگواری در سالگرد این روز آنرا برای خویش زنده نگه داشته اند و اصلی ترین دلیلشان بر این سوگواری، معصومیت و مظلومیت کسانی است که در این روز تاریخی مورد اجحاف قرار گرفته اند. از آنجایی که بقول سنت ژوست “هیچ چیز به گونه ای معصومانه، اخلاقی نیست”، باید به دنبال یک نمود و کارکرد ویژه در این روز باشیم تا بتوانیم ماندگاری ذهنی آنرا در بین شیعیان بنوعی به تفسیری اخلاقی نزدیک نماییم.

در بررسی اتفاقاتی که در روز عاشورا رخ میدهد به نوعی با یک طغیان روبرو هستیم که همانند هر جوشش انسانی شکلی از عشق در آن وجود دارد. کمیت و کنترل پذیری این عشق معمولا مبهم و غیر قابل تعیین است؛ بطوریکه گاهی رستگاری را نیز میتوان از بیدادگری و ستمگری نتیجه گرفت؛ با این وصف نمی توان طغیان و شورش بر آرزومندی مادی و انکار هستی خویش را دلیلی بر حقانیت یک واقعه تاریخی برای الگو شدن دانست. طغیان یا فتحی تمام است همراه با ویرانگری و یا شکستی تلخ همراه با نابود شدن و این بهیچوجه امری حسابگرانه نیست.

در واقع ما در این روز به طرز تلقی خاصی بر میخوریم که خود را تعبیر اراده پیروان می داند و بر اساس نمایندگی از خدا، دادن حکم را یکسره حق خود میشمارد و ریختن خون را نه تنها جایز که موجب رستگاری می داند. به گمانم برای چنین هدفی نماد سازی امری قبول و بدیهی خواهد بود.

نمود دیگری که می توان در گفت و شنودهای این روز دریافت، فتح خویشتن و تاکید بر آزاده بودن است. بنحوی که فتح خویشتن به عنوان یک موجود کاملا مختار و آزاد بسیار سختتر از کارزاری است که در آن با دشمن رویارو در حال جنگ هستیم. در واقع این اولین نماد عقلانی و اخلاقی این روز است که می توان با تکیه بر آن و ادعای نتیجه اخلاقی آن در دراز مدت، پاسداشت عاشورا را توجیه کرد. اما پرسش اساسی این است که رهیافت ما از این روز برای رسیدن به چنین هدفی چگونه می تواند باشد؟ آیا تنها با زنده نگاه داشتن نام یکروز می توان امید داشت که نتیجه متصور آن که تا کنون عقیم مانده است، روزی بارور شود؟

دومین نماد قابل اعتنای این روز، فرمان به کشتن و کشته شدن است. ما در روز عاشورا به یک پارادوکس اساسی مکتبهای حتی انسان محور هم بر میخوریم که “آیا می توان فرمان به کشتن یک انسان داد؟”

شاید خیلیها بخواهند برای این پرسش اساسی ادامه ای بتراشند و بگونه ای پرسش را ادامه دهند که اگر انسانی بخواهد تو را بکشد و یا موجودیت نوع بشر را به تهدید اندازد چطور؟ اما باید گفت که منظور ما از پرسش «آیا می توان فرمان به کشتن یک انسان داد؟» صرفا همین پرسش است نه بیش از این و آنچه از پاسخ ما برای این سئوال مدنظر است نوع نگاه آن مکتب به انسان است.

به عنوان پیشفرض می پذیریم که هیچ انسانی حق کشتن انسان دیگر را ندارد. چون مرتبه هر کدام از ما در هستی یک مرتبه همسان با همنوع ما است و هستی او به هیچوجه در گستره اختیارات اخلاقی ما قرار نمیگیرد که بخواهیم در مورد موجودیتش تصمیم بگیریم.

پس از پاسخ دادن به پرسش اول، می توانیم در مورد پسوندهای سئوالی آن گفتگو کنیم. اگر یک انسان بخواهد موجودیت نوع دیگر را به خطر اندازد، چه باید کرد؟

اگر به کشتن حتی یک انسان به جامعه ایده آل خویش دست یابیم آن جامعه به هیچ روی انسانی نخواهد بود چرا که ما با ریختن خون یک انسان به آن رسیده ایم. اگر با این پیشفرض به تحلیل “سرفرود آوردن در برابر دشمن” دست یابیم، بلا شک خود کشته خواهیم شد و این یعنی نفی خویشتن.

این یک پارادوکس بزرگ برای همه مکتبهایی است که بنوعی میخواهند انسان را به سعادت و خوشبختی برسانند و او را رستگار کنند. در هر دو صورت حداقل یک دسته باید کشته شوند و این طبق اومانیسم جدید، نقض انسانی بودن هدفی است که دو طرف برای آن می جنگند…

عاشورا نه تنها بعنوان یک مکتب خیرخواهانه برای انسان نتوانسته است چاره ای برای این پارادوکس پیدا کند بلکه خود چاره سردرگم کننده ای به نام فدا کردن خویشتن، می اندیشد بطوریکه فرمان بر این است که حتی انسان با فدا کردن خویشتن در جنگی که می داند پیروز نخواهد شد باز هم به رستگاری می رسد!!

این اصلی ترین ابهامی است که می توان از دید انسانی در عاشورا بدان برخورد کرد و یافتن پاسخی برای آن می تواند توجیهی قابل قبول برای پاسداشت این واقعه تاریخی و باز تعریف آن در دوران مدرن باشد. چرا که ما می خواهیم کارکرد این واقعه تاریخی را در دوران مدرن به یاری انسان ببریم.

در ستایش نوشتن

جمعه, ۲۲ شهریور ۱۳۸۷

من؛ تنها و توشه ام خالی از مفهوم. تنها می دانم که باید بنویسم. در نوشتن معنا می شوم. بغضهای ناشکفته ام گشوده می شود. موسیقی ذهن من رژه ی موزون واژه هایی است که زیروبم هستی ام را روی عطش معصومیت کاغذ سپید ترسیم میکنند. تنها می دانم که باید بنویسم بی آنکه بخواهم کسی بخواند یا مخاطبی داشته باشم. واژه هایم پیشکش بی زمانی و بی مکانی. واژه هایم پیشکش یک انهدام سخت از معنی من. واژه هایم تصویر من در بی رنگی هستی. من باید بنویسم حتی بی هیچ سوژه ای. نوشته ای برای خوانده نشدن.
ضیافت کلمات عزیزترین لحظات نفس کشیدن من است. زیبا، مهربان، شکوهمند. تنها می دانم که باید بنویسم وبی شک هنوزو همچنان این نوشتن است که مرا زنده نگه می دارد تا به واژه ها برای خود واژه ها جان ببخشم و به چشمهای کاغذ سپید با یک خودکار پر از جوهر خود، وسوسه ی نوشته شدن هدیه بدهم.
من واژه بازم. نویسنده. بی آنکه کسی از من کتابی خوانده باشد. می نویسم. بی هیچ دغدغه ای. من راحت راحت می نویسم. من با تمامی کلمات یکرنگ و روراست بوده ام. واژه ها سربازان من هستند که در یک نوشته ی محکم، سرفرازانه و سرمست از زیبایی و صداقت رژه می روند. خواب این ضرباهنگ با شکوه هم غنیمت است اما من تمامی اش را دارم و اکنون شاد از این غرور و تکبر حاصل از با خویش و در خویش زیستن، دوباره می خواهم بنویسم و باید هم بنویسم.
من به این رقص اثیری واژه ها در زیر نوک انگشتان چسبیده به یک خودکار پر ازجوهر، زنده ام. آزادی من، رقص سرخ همین واژه هاست.
شاید کسی آنقدر حوصله نداشته باشد که این چینش بی بدیل کلمات را بفهمد. چون این کلمات بی سبب به هم نرسیده اند. این کلمات در دالان سخت هستی بی بنیاد من پشت تجربه های تلخ و اندیشه های گرم این چنین موقر و تراشیده در کنار هم ایستاده اند. این ترکیبهای بغض آلود در بطن زیبایی خود سقف زنده گی من هستند بر چهار دیواری یک غربت سنگین که عمریست بر هستی ام سنگینی می کند.
نوشتن تاریخ روح من است چونان جوشیدن که تاریخ روح چشمه است.
من عزیزترین لحظات عمرم را پوسانده ام و نوشته ام. خندیدن وگریستن از یاد من رفته است و تنها عبور حادثه ها و ثانیه ها را به نوشتن نشسته ام. در نهاد من دلتنگی غریبی موج می زند. تنها فردا می توان فهمید که امروز چگونه گذشته است.
من از من در معبر باد آغاز کرده ام و جاودانه گی را تنها در نابودی در پای نوشتن می جویم. گمان می کنم واژه ناشناسی برایم بی مقداری اندکی نیست.
همه مجبوریم که سنگینی درد تجربه های قیمتی عمر را بفهمیم چون در ازای آن به یک فرسوده گی سخت طولانی تن داده ایم و هیچ پیله ای جز اندیشه را توان پروانه کردن این انسان نیست.

بغض شمار واژه های بیداری، بغض واژه های عزیز تنهایی من هستند که به بیداری رسیده اند. به عقده ی گفته شدن و شنیده شدن رسیده اند… به مرا زنده نگهداشتن رسیده اند.

دست من که به خودکار پر از جوهر میرسد؛ توقف و ایستادن را از یاد میبرد و واژه های آفتابی همچون فصلهای پی در پی در روی کاغذ سپید، نابترین جمله ها را شکل میدهند و از من تا شعاع دورترین دغدغه هایم را به تصویر می کشند.
از فرط نوشتن گوشت چپ انگشت وسط دست راستم گود شده است اما هنوز نمی دانم که این تشنه گی نوشتن ازکجاست؟ گهگاه از بس وسوسه ی کاغذ سپید گیجم می کند که فکرهای لابه لای نوشتن، نوک انگشتانم را جوهری می کند. من خودکار را مانند مداد در دستم می چرخانم. با این همه هنوز نتوانسته ام همه ی اندوه زیستن انسان را بنویسم.

کاش حوا آخرین زن جهان بود تا انسان درد، انسان رنج و احتیاج، انسان عصیان پوچ، درون این تاریخ اندوه و وحشت و فرسوده گی رخنه نمی کرد!

بارانی که می بارد…

چهارشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۸۷

وبلاگنویسی نخستین بار در سیزدهم دیماه ۸۴ وقتی که از هجوم سرد سرما به کنج سه گوش بی نور اتاقم پرتاب شده بودم، به ذهنم رسید. من به یقین سختی رسیده بودم که زیستن ام جز برای این سه کلمه نخواهد بود.
پذیرفته بودم که در جای دیگری به جز وبلاگ مرا و دوستان مرا نخواهند پذیرفت و این امکان جدید دوباره همه شوقم را برای زنده نگاه داشتن یاد یاران دبستانی ام برانگیخت. اینگونه شد که دست به کیبورد شدم و با تمام یگانگی که با خودکار و کاغذ سپید داشتم، ساعتها چشم به مونیتور دوختم و برای ایران، این خاک پاک و برای یاران دیرین دبستانی ام که هر کدام به گوشۀ متروکی از این دنیای نابرابر پرتاب شدند، نوشتم. طعم تلخ زندان و تبعید و گوشه نشینی، سه اقنوم سختی بود که دگراندیشان را بدان آویخته بودند.
باران ما اما هنوز می بارد.
در بیست و پنجم فروردین سال هزار و سیصد و شصت در دهکده کوچکی که سر به شانه های البرز کبیر گذاشته بود، به این دنیا پا گذاشتم و مثل همۀ هم نسلیهای خودم در فضای بسته و ایدئولوژیک انقلاب بی آنکه حتی لحظه ای قدرت انتخاب داشته باشم، به فصل نوجوانی ام رسیدم.
هنرستان فنی و تحصیل در رشتۀ مورد علاقه ام رنگ و بوی تازه ای به نوجوانی ام بخشید و خلوت آنروزهایم با بردهای الکترونیکی و مونتاژهای ساده باعث شد که هرگز فرصت بیهوده گذرانی نداشته باشم. دنیای جذاب الکترونیک باعث شد تا خلوت بی انتهای من شکل بگیرد و من در خودم آغاز شوم.
پانزده ساله بودم که کتاب کوچکی از دستفروش گوشه خیابان به تصادف خریدم و بی هیچ پیش بینی، آن کتاب کوچک که نامش بود«انسان، اسلام، مارکسیسم» مرا به یکبار از دنیای الکترونیک جدا کرد و من همه دغدغه ذهنی ام، دین سنتی به ارث رسیده ای شد که در موردش هیچ نمی دانستم. هنوز چند ماه از خواندن کتابهای شریعتی نگذشته بود که «بوف کور» هدایت با آن قطع جیبی اش و بوی کهنگی که می داد، درد را به خلوت من راه داد و من دانستم که «در زندگی دردهاییست که…»
هشتم اسفندهفتاد و شش باران واژه ها بر سرم بارید و من شاعر شدم.

سرم روی شانه ی همه سالهای زمین است
مرز آواره گیست اینجا
مرز بوییدن خاک
میان آدمکها غریبه ام
میان غریبه ها
آدم همسقف حوای بوسیدنم.

برای رخداد دوم خرداد هفتاد و شش، همه طعنه های آنروزگار را به جان خریدم و دیگر می توانستم به راحتی هر روزنامه ای که دلم می خواست بخوانم. این اتفاق خوبی برای نسل من بود. پاییز سال هفتاد و هشت وارد دانشگاه شدم و این سیاهۀ بی روزن تا زمستان هشتاد و یک ادامه داشت ولی در نهایت سهم من چیزی جز اخراج نبود.
من در این دوران با کتاب نوشیدن و واژه پروراندن و روزنامه نگاری آشنا شدم.
ما را هیچ کجای این روزگار راه ندادند. دوسال سربازی باعث شد که فضای ذهنی ام را مرتب کنم و در صدد ایجاد یک تیم برای راه اندازی یک روزنامه برآیم اما وقتی دوران سربازی ام را تمام کردم دیدم که همه چیز تمام شده است و هر کس برای افراشتن باروهای آینده خویش مشغول به کاری شده است و دیگر آرمانهای پیشین خود را میان گذشتۀ سرفراز خویش خاطره کرده است.
همه چیز فراموش شد. ولی چگونه می توانستم در برابر یاران نادیده دبستانی دیگرم همچون قربانیان قتلهای زنجیره ای، اعدامهای سیاسی، داغدیده گان هیجده تیر، تنها به خودم فکر کنم.
با تمام سختی ها در یک شرکت تولیدی مشغول به کار شدم و دوباره سودای روزنامه نگاری را در پیش گرفتم ولی دیگر فضای زمانه دگرگون شده بود و هیچکس نوشتن من مورد پسند کسی قرار نگرفت و آرزوی کار دائم در یک روزنامه به دلم ماند.
چهاردهم دیماه هشتاد و چهار با یک یادداشت قدیمی، هم واژۀ آزاد را که بعدها الفبای سرخ بلاگستان فارسی شد، کلید زدم و بعدها مجبور شدم بدلیل برخی مشکلات سرویس بلاگفا ترکش کنم.
«هذیان» اولین تجربه من در ادبیات فلسفی بود که مهرماه هشتاد و پنج برای چاپش اقدام کردم ولی هیچ ناشری خطر نکرد که حتی با هزینه خودم آنرا منتشر کند و من ماندم و یک مشت واژه که روی دستم باد کرده است.
نوشتن یعنی، خلق دنیایی بدون خدا و تقدیر و درد.
یکسال از تجربه وبلاگنویسی من گذشت و پذیرفتم که مثل یک طاعون زده دیگر در فضای فرهنگی کشور جایی نخواهم داشت و توان رفتن به آنسوی مرزها را هم ندارم و شوقی هم برای اینکار نیست. تصمیم گرفتم یک نشریه الکترونیکی Nasour.net راه اندازی کنم و باران شوق و تلاش و واژه ام را به این خاک پاک مام ببارانم.
کار من هر چه باشد سختتر از کار جوردانو برونو نیست که میگفت:

«گیرم چنین باشد که هرگز به هدف آرزو شده نرسیم، گیرم که روح از بسیاری رنج کوششهایش نابود شود، همین بس که چنین آتش خجسته ای در درونمان افروخته شده است».

واژه باران من اما هنوز ادامه دارد…