<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>.: الفبای سرخ :. &#187; عمومی</title>
	<atom:link href="http://blog.nasour.net/category/general/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.nasour.net</link>
	<description>نگاه نصور نقی پور به انسان، اجتماع و فرهنگ</description>
	<lastBuildDate>Thu, 01 Sep 2011 08:23:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>آیینه ای برای قزوین امروز</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1390/04/qazvin_emrooz</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1390/04/qazvin_emrooz#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 21:57:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[بلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[سایت قزوین امروز]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا خدابخش]]></category>
		<category><![CDATA[قزوین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/?p=92</guid>
		<description><![CDATA[از ابتدا تا انتهایش چند قدم بیشتر نبود و نمیتوانست بهانه ی پررنگی برای یک پست وبلاگی باشد اما آخرین غرفه ای که رو به درب خروجی و روبه خنکای غروب قزوین، چشمم را گرفت غرفه ی سایت قزوین امروز بود. راستش از اینکه در نمایشگاه رسانه های دیجیتال که برای اولین بار در قزوین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از ابتدا تا انتهایش چند قدم بیشتر نبود و نمیتوانست بهانه ی پررنگی برای یک پست وبلاگی باشد اما آخرین غرفه ای که رو به درب خروجی و روبه خنکای غروب قزوین، چشمم را گرفت غرفه ی <a href="http://qazvin.info/" target="_blank">سایت قزوین امروز</a> بود. راستش از اینکه در نمایشگاه رسانه های دیجیتال که برای اولین بار در قزوین برگزار شده بود جز سی دی های شرکتهای وطنی که افتخارشان پکیجهای کرک شده صدها نرم افزار خارجی، بدون رعایت کردن حق کپی رایت، بود کمی توی ذوقم خورد.</p>
<p><a href="http://www.khodabakhsh.info/index.php" target="_blank">علیرضا</a> را که دیدم یه کم آخر خطی دلم باز شد. <a href="http://qazvin.info">سایت قزوین امروز</a> تمام نمای توان فنی اش اگر نباشد، نشان دهنده ی روحیه ی اوست. پیشترها وبلاگش را هم یک دیگ درهم جوش لینکهای گوناگون ساخته بود و همه را همانجا به جان هم می انداخت. رشد و گسترش گفتمان انتقادی در فضای مجازی قزوین خیلی اش مدیون همین php کار ژورنالیست است که همین کورسو شمع وبلاگنویسی و <a href="http://qazvin.info">سایت قزوین امروز</a> را با عشق از پشت شیشه ی عینکش روشن نگه داشته است.</p>
<p>اگر حرف زدن هر چند تند را بدون فحش بلد باشی بنویسی؛ میتوانی آنرا در <a href="http://qazvin.info/" target="_blank">قزوین امروز</a> لینک کنی تا قزوینیها بخوانند و جوابت را در وبلاگها و تریبونهایشان بدهند و چه بسا همانجا برایت لینک کنند. در <a href="http://qazvin.info/" target="_blank">قزوین امروز</a> تنها خط قرمز ادب و شان کلمات است و جز این بعید میدانم <a href="http://www.khodabakhsh.info/index.php" target="_blank">علیرضا خدابخش</a> به خوشایند کسی بخواهد لینکی را حذف کند.</p>
<p>تصویر زیر نشان میدهد که <a href="http://www.khodabakhsh.info/index.php">علیرضا خدابخش</a> اصلا تعارف نکرد عکس دونفره بگیریم :)</p>
<p><a href="http://blog.nasour.net/wp-content/uploads/2011/07/qazvin_emrooz.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-93" title="علیرضا خدابخش در غرفه سایت قزوین امروز؛ نمایشگاه رسانه های دیجیتال قزوین" src="http://blog.nasour.net/wp-content/uploads/2011/07/qazvin_emrooz-300x224.jpg" alt="علیرضا خدابخش در غرفه سایت قزوین امروز؛ نمایشگاه رسانه های دیجیتال قزوین" width="300" height="224" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1390/04/qazvin_emrooz/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عاشورا؛ نمادها و ابهامها</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1387/10/ashoura</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1387/10/ashoura#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 10:35:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/1387/10/ashoura</guid>
		<description><![CDATA[اگر تصمیم بر این باشد که از شیعه در تاریخ یک تصویر منسجم و قابل تشخیص ایجاد کنیم باید نمادهایی که این مذهب از گذشته خویش به ارث برده است و حقانیت خویش را بدانها استوار کرده است را بازخوانی کنیم. یکی از منابع سرشار نمادها در تاریخ شیعه، واقعه کربلا است که در روز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر تصمیم بر این باشد که از شیعه در تاریخ یک تصویر منسجم و قابل تشخیص ایجاد کنیم باید نمادهایی که این مذهب از گذشته خویش به ارث برده است و حقانیت خویش را بدانها استوار کرده است را بازخوانی کنیم.</p>
<p>یکی از منابع سرشار نمادها در تاریخ شیعه، واقعه کربلا است که در روز دهم موسوم به عاشورا به اوج خویش که همانا کشته شدن چند الگوی شخصیتی است، میرسد. اکثر قریب به اتفاق شیعیان با برگزاری مراسم عزا و سوگواری در سالگرد این روز آنرا برای خویش زنده نگه داشته اند و اصلی ترین دلیلشان بر این سوگواری، معصومیت و مظلومیت کسانی است که در این روز تاریخی مورد اجحاف قرار گرفته اند. از آنجایی که بقول سنت ژوست &#8220;هیچ چیز به گونه ای معصومانه، اخلاقی نیست&#8221;، باید به دنبال یک نمود و کارکرد ویژه در این روز باشیم تا بتوانیم ماندگاری ذهنی آنرا در بین شیعیان بنوعی به تفسیری اخلاقی نزدیک نماییم.</p>
<p>در بررسی اتفاقاتی که در روز عاشورا رخ میدهد به نوعی با یک طغیان روبرو هستیم که همانند هر جوشش انسانی شکلی از عشق در آن وجود دارد. کمیت و کنترل پذیری این عشق معمولا مبهم و غیر قابل تعیین است؛ بطوریکه گاهی رستگاری را نیز میتوان از بیدادگری و ستمگری نتیجه گرفت؛ با این وصف نمی توان طغیان و شورش بر آرزومندی مادی و انکار هستی خویش را دلیلی بر حقانیت یک واقعه تاریخی برای الگو شدن دانست. طغیان یا فتحی تمام است همراه با ویرانگری و یا شکستی تلخ همراه با نابود شدن و این بهیچوجه امری حسابگرانه نیست.</p>
<p>در واقع ما در این روز به طرز تلقی خاصی بر میخوریم که خود را تعبیر اراده پیروان می داند و بر اساس نمایندگی از خدا، دادن حکم را یکسره حق خود میشمارد و ریختن خون را نه تنها جایز که موجب رستگاری می داند. به گمانم برای چنین هدفی نماد سازی امری قبول و بدیهی خواهد بود.</p>
<p>نمود دیگری که می توان در گفت و شنودهای این روز دریافت، فتح خویشتن و تاکید بر آزاده بودن است. بنحوی که فتح خویشتن به عنوان یک موجود کاملا مختار و آزاد بسیار سختتر از کارزاری است که در آن با دشمن رویارو در حال جنگ هستیم. در واقع این اولین نماد عقلانی و اخلاقی این روز است که می توان با تکیه بر آن و ادعای نتیجه اخلاقی آن در دراز مدت، پاسداشت عاشورا را توجیه کرد. اما پرسش اساسی این است که رهیافت ما از این روز برای رسیدن به چنین هدفی چگونه می تواند باشد؟ آیا تنها با زنده نگاه داشتن نام یکروز می توان امید داشت که نتیجه متصور آن که تا کنون عقیم مانده است، روزی بارور شود؟</p>
<p>دومین نماد قابل اعتنای این روز، فرمان به کشتن و کشته شدن است. ما در روز عاشورا به یک پارادوکس اساسی مکتبهای حتی انسان محور هم بر میخوریم که &#8220;آیا می توان فرمان به کشتن یک انسان داد؟&#8221;</p>
<p>شاید خیلیها بخواهند برای این پرسش اساسی ادامه ای بتراشند و بگونه ای پرسش را ادامه دهند که اگر انسانی بخواهد تو را بکشد و یا موجودیت نوع بشر را به تهدید اندازد چطور؟ اما باید گفت که منظور ما از پرسش «آیا می توان فرمان به کشتن یک انسان داد؟» صرفا همین پرسش است نه بیش از این و آنچه از پاسخ ما برای این سئوال مدنظر است نوع نگاه آن مکتب به انسان است.</p>
<p>به عنوان پیشفرض می پذیریم که هیچ انسانی حق کشتن انسان دیگر را ندارد. چون مرتبه هر کدام از ما در هستی یک مرتبه همسان با همنوع ما است و هستی او به هیچوجه در گستره اختیارات اخلاقی ما قرار نمیگیرد که بخواهیم در مورد موجودیتش تصمیم بگیریم.</p>
<p>پس از پاسخ دادن به پرسش اول، می توانیم در مورد پسوندهای سئوالی آن گفتگو کنیم. اگر یک انسان بخواهد موجودیت نوع دیگر را به خطر اندازد، چه باید کرد؟</p>
<p>اگر به کشتن حتی یک انسان به جامعه ایده آل خویش دست یابیم آن جامعه به هیچ روی انسانی نخواهد بود چرا که ما با ریختن خون یک انسان به آن رسیده ایم. اگر با این پیشفرض به تحلیل &#8220;سرفرود آوردن در برابر دشمن&#8221; دست یابیم، بلا شک خود کشته خواهیم شد و این یعنی نفی خویشتن.</p>
<p>این یک پارادوکس بزرگ برای همه مکتبهایی است که بنوعی میخواهند انسان را به سعادت و خوشبختی برسانند و او را رستگار کنند. در هر دو صورت حداقل یک دسته باید کشته شوند و این طبق اومانیسم جدید، نقض انسانی بودن هدفی است که دو طرف برای آن می جنگند&#8230;</p>
<p>عاشورا نه تنها بعنوان یک مکتب خیرخواهانه برای انسان نتوانسته است چاره ای برای این پارادوکس پیدا کند بلکه خود چاره سردرگم کننده ای به نام فدا کردن خویشتن، می اندیشد بطوریکه فرمان بر این است که حتی انسان با فدا کردن خویشتن در جنگی که می داند پیروز نخواهد شد باز هم به رستگاری می رسد!!</p>
<p>این اصلی ترین ابهامی است که می توان از دید انسانی در عاشورا بدان برخورد کرد و یافتن پاسخی برای آن می تواند توجیهی قابل قبول برای پاسداشت این واقعه تاریخی و باز تعریف آن در دوران مدرن باشد. چرا که ما می خواهیم کارکرد این واقعه تاریخی را در دوران مدرن به یاری انسان ببریم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1387/10/ashoura/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در ستایش نوشتن</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1387/06/writing</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1387/06/writing#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 22:28:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/?p=13</guid>
		<description><![CDATA[من؛ تنها و توشه ام خالی از مفهوم. تنها می دانم که باید بنویسم. در نوشتن معنا می شوم. بغضهای ناشکفته ام گشوده می شود. موسیقی ذهن من رژه ی موزون واژه هایی است که زیروبم هستی ام را روی عطش معصومیت کاغذ سپید ترسیم میکنند. تنها می دانم که باید بنویسم بی آنکه بخواهم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من؛ تنها و توشه ام خالی از مفهوم. تنها می دانم که باید بنویسم. در نوشتن معنا می شوم. بغضهای ناشکفته ام گشوده می شود. موسیقی ذهن من رژه ی موزون واژه هایی است که زیروبم هستی ام را روی عطش معصومیت کاغذ سپید ترسیم میکنند. تنها می دانم که باید بنویسم بی آنکه بخواهم کسی بخواند یا مخاطبی داشته باشم. واژه هایم پیشکش بی زمانی و بی مکانی. واژه هایم پیشکش یک انهدام سخت از معنی من. واژه هایم تصویر من در بی رنگی هستی. من باید بنویسم حتی بی هیچ سوژه ای. نوشته ای برای خوانده نشدن.<br />
ضیافت کلمات عزیزترین لحظات نفس کشیدن من است. زیبا، مهربان، شکوهمند. تنها می دانم که باید بنویسم وبی شک هنوزو همچنان این نوشتن است که مرا زنده نگه می دارد تا به واژه ها برای خود واژه ها جان ببخشم و به چشمهای کاغذ سپید با یک خودکار پر از جوهر خود، وسوسه ی نوشته شدن هدیه بدهم.<br />
من واژه بازم. نویسنده. بی آنکه کسی از من کتابی خوانده باشد. می نویسم. بی هیچ دغدغه ای. من راحت راحت می نویسم. من با تمامی کلمات یکرنگ و روراست بوده ام. واژه ها سربازان من هستند که در یک نوشته ی محکم، سرفرازانه و سرمست از زیبایی و صداقت رژه می روند. خواب این ضرباهنگ با شکوه هم غنیمت است اما من تمامی اش را دارم و اکنون شاد از این غرور و تکبر حاصل از با خویش و در خویش زیستن، دوباره می خواهم بنویسم و باید هم بنویسم.<br />
من به این رقص اثیری واژه ها در زیر نوک انگشتان چسبیده به یک خودکار پر ازجوهر، زنده ام. آزادی من، رقص سرخ همین واژه هاست.<br />
شاید کسی آنقدر حوصله نداشته باشد که این چینش بی بدیل کلمات را بفهمد. چون این کلمات بی سبب به هم نرسیده اند. این کلمات در دالان سخت هستی بی بنیاد من پشت تجربه های تلخ و اندیشه های گرم این چنین موقر و تراشیده در کنار هم ایستاده اند. این ترکیبهای بغض آلود در بطن زیبایی خود سقف زنده گی من هستند بر چهار دیواری یک غربت سنگین که عمریست بر هستی ام سنگینی می کند.<br />
نوشتن تاریخ روح من است چونان جوشیدن که تاریخ روح چشمه است.<br />
من عزیزترین لحظات عمرم را پوسانده ام و نوشته ام. خندیدن وگریستن از یاد من رفته است و تنها عبور حادثه ها و ثانیه ها را به نوشتن نشسته ام. در نهاد من دلتنگی غریبی موج می زند. تنها فردا می توان فهمید که امروز چگونه گذشته است.<br />
من از من در معبر باد آغاز کرده ام و جاودانه گی را تنها در نابودی در پای نوشتن می جویم. گمان می کنم واژه ناشناسی برایم بی مقداری اندکی نیست.<br />
همه مجبوریم که سنگینی درد تجربه های قیمتی عمر را بفهمیم چون در ازای آن به یک فرسوده گی سخت طولانی تن داده ایم و هیچ پیله ای جز اندیشه را توان پروانه کردن این انسان نیست.</p>
<blockquote><p>بغض شمار واژه های بیداری، بغض واژه های عزیز تنهایی من هستند که به بیداری رسیده اند. به عقده ی گفته شدن و شنیده شدن رسیده اند… به مرا زنده نگهداشتن رسیده اند.</p></blockquote>
<p>دست من که به خودکار پر از جوهر میرسد؛ توقف و ایستادن را از یاد میبرد و واژه های آفتابی همچون فصلهای پی در پی در روی کاغذ سپید، نابترین جمله ها را شکل میدهند و از من تا شعاع دورترین دغدغه هایم را به تصویر می کشند.<br />
از فرط نوشتن گوشت چپ انگشت وسط دست راستم گود شده است اما هنوز نمی دانم که این تشنه گی نوشتن ازکجاست؟ گهگاه از بس وسوسه ی کاغذ سپید گیجم می کند که فکرهای لابه لای نوشتن، نوک انگشتانم را جوهری می کند. من خودکار را مانند مداد در دستم می چرخانم. با این همه هنوز نتوانسته ام همه ی اندوه زیستن انسان را بنویسم.</p>
<blockquote><p>کاش حوا آخرین زن جهان بود تا انسان درد، انسان رنج و احتیاج، انسان عصیان پوچ، درون این تاریخ اندوه و وحشت و فرسوده گی رخنه نمی کرد!</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1387/06/writing/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

