آرشیو برای بخش : خود نوشت

ازدواج در ایستگاه روز جهانی وبلاگ

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

وبلاگ توتم من است. در او نفس می کشم، خودم را تعریف میکنم. به معنی می رسم و در او به خودم در دنیای جدیدی شکل می دهم.
امروز روز جهانی وبلاگ است و من بی آنکه متوجه این مناسبت باشم ازدواج کردم و حالا می بینم که چه تقارن تصادفی جالبی شد؛ شروع زندگی مشترک با روز بزرگداشت جدی ترین دغدغه ی ما یعنی وبلاگ.
امروز وارد سومین دنیای زندگی ام شدم تا پیش از این دنیای مجازی دنیای دومم بود و از امروز زندگی مشترک سومین دنیای من است.
همسرم مهربان است و من با کهربای یک شادی دلگرم کننده وارد زندگی مشترک شدم.
از همه ی دوستانی که به نحوی تبریک گفتند همین جا سپاس دوستانه ام را از طرف خودم و همسرم پیشکش وجود نازنینشان میکنم.

یک عاشقانه ی آرام

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

واژه باران هزار ترانه ی ناخوانده میشوی؛ جایی که تنها تو را به اسم صدا می زنم.
جایی که پشت هزار رویای نادیده، تنها من با یک مشت بزرگتر از همه ی روزگار با واژه گانم که تنها تو می فهمی شان نشسته ام کمرنگتر از کم نورترین ستاره گان یک شب ابری و تاریک.
بگذار بر فرازی از تاریخ، کنار ایمان و گناه و خدا تو را ببوسم چرا که درد را هشت ماه بیشتر از من به آغوش خویش کشیدی و در من روییدی و من در تو به ابتدای هزار فصل بی لبخند این همه بی روزنه گی رسیدم.
عشق تنها همان دوست داشتنهای بی طمع فردا و آغوش و روزمره گی بود و هرگز مرا در من به قصد نوشیدنم آغاز نکردی.
دوستت دارمها… در من تکرار می شوند تا در پس این همه فاصله به تو برسد تا نور بگیری و تازه شوی و برای سرسبزشدنت برویی و دلت گرم باشد که نصور هنوز و همچنان برای تو قلب دلتنگ واژه هاست ناب و سراسر صدا در حضور منطق سرد ترانه کش…
پیشکش به تو از راهی دور، از لابه لای گنگترین روزهای ابهام و تنهایی

پیشمرگانه های تنهایی

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

دستها و ذهن من مثل بلاتکلیفی بی رمق هوای این روزها برای باریدن و نباریدن میان نوشتن و ننوشتن، مردد است. مگر نه اینست که نوشتن همیشه برای من خلق دنیایی بوده است که بتوان در آن بی هیچ خدا و درد و تقدیری زیست و به فراخور حال در آن ساخت و پرداخت؟

کنج این سه گوش بی نور تنهایی و این کتابخانه کوچک اما پر نور من گواه من است که جز فلسفه و ادبیات و تنهایی هرگز حریص چیزی نبوده ام وجز داشتن خصلت انسانی هرگز شرط دیگری برای دوستی با دیگران نداشته ام. دلم نه گرفته است و نه شوق دیدن خورشید دارد که من در این سفر درخویشتنم دوست دارم از این کره ی متروک تیره به هزار توی بی مرز مرگی ناب و ساده و ساکت بروم و در آنجا دوست داشتنهایم را بسازم…

جایی که ایمان توجیه خوی من نباشد و رو در روی خدا بر پهنه ای از ملکوت پاسخ تمام پرسشهایم را یکی یکی ببلعم و سوگند بخورم که فقط جویای عشق بودم و لبخند کودک فردا بی آنکه از درد دالانهای سیاه تاریخ دیروزش چیزی بداند.

کامم جز به چای و کلوچه و پکی از سیگار، تلخ است و از همه ی صداهای بی عشق که حالی هم از خرابی من نمی پرسند، سخت بیزارم گویی که خودخواهی در من مقدسم را هرگز پایانی نیست…

ننوشتن اما ممکن نخواهد شد چرا که نوشتن، تاریخ روح من است چونان جوشیدن که تاریخ روح چشمه است.

بانوی دورها و شاید هرگز ندیدنها، مرا در این بی سرانجام دلفریب ببوس و برقص و بخوان که گواه ما باشد جایی که جز عشق و انسانیت شاهدی نیست.

بگیر فطره ام؛ اما مخور برادر جان

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

از آن شب سرد زمستانی که ۱۱ اسفندش می گفتند، می گویم…
از آن شبی که تو هم به همراه من و چندی دیگر به ضیافت میله ها و دیوارها رفتیم.
شبی که تقدیر ناگزیر جوانیمان بود.
هیچ ات یاد می آوری که بیش از شش ماه از آن شب می گذرد و تو تا دیشب این سرزمین، میهمان صیام و سکوت بودی؟
امروز عید من است…
تو هم با من و همه ی روزه داران این ماه خدا به لبخند و سفره و ایمان نشسته ای و من امروز خوشحالم.
عیدت مبارک باد…

بگیر فطره ام، اما
مخور برادر جان
که من در این رمضان قوت غالبم غم بود…!

                                                                 مهدی اخوان ثالث

آخرین سفر

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

نه رنگ می زنم و نه رنگ می بازم فقط و فقط دنبال تصویر روشنی از خودم هستم که روی وسوسه کاغذ سپید یا همانند یک سایه روی دیوار بتابانم و خودم را به او معرفی کنم. سفری تا انتهای تاریک خودم که سیاه و دور و ناشناخته است. سفری بی بازگشت؛ گویی که آخرین سفر هر انسان سفری در خویش است و این یک کشف و خلق توامان و هم مرز است.
نه خدا و نه حقیقت که من در پی بودنی از خویشم که قرار است یگانه باشد و یگانه هم بوده است.
آن یگانه را فقط با شدن می شود شناخت…

طاقت بیار رفیق…

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

سلام دور و دیر و دردناک مرا از پس یک تنهایی تاریخی بشنو
از پس قرنها سکوت و سر در مغاک فرو بردن و در خویش هم دم نزدن با تو که صدای بغضهای هزارساله ی منی، حرف می زنم.
لحظه ای زخمه های به ارث برده از دخمه های زندانت را فراموش کن و به حرفهای من که نماینده ی نسل خاموش به خاکستر نشسته ای هستم که میلاد خویش را در پس سالهای دور گم کرده است، گوش کن.
از اینهمه درد و شکنجه و زندان و اعدام در هر برگ این تاریخ سرزمین من بسیار بوده است. هزار باره پیشینیان ما را به میخ کوبیده اند، شمع آجین کرده اند، در سیاهچال ها پوسانده اند و در صدها میدان شهر گردن زده اند و به دار آویخته اند اما هربار صدای برخاسته از نورشان، آماج یک نفرین ازلی سیاه شده است و باز مزدوران شب عافیت خورشید را به یغما برده اند و هرگز این خاک فقط در نام پرگهر، آفتاب روشنی و پرنده ی آزادی بر آسمان خویش ندیده است.
هنوزم از یاد نرفته است که نداها و سهراب ها و کیانوشهای ما در خون خویش تصنیفی غمگین از آزادی را زمزمه کردند و ما شنیدیم و گریه کردیم و فریاد کشیدیم و از ما، تو به دخمه های زندان رسیدی و ما از پس شما مرثیه نوشتیم و دردنامه و بغضگریه ساز کردیم و در خیابانهای شهر فریاد کشیدیم اما… همه ی ترس من از آنست که خون ندایی عزیزان ما پاک شود و تو در زندان بپوسی و من هم نتوانم صدایم رابه جایی برسانم و در یک دوره باطل هزار ساله یوغ زر و زور و تزویر برگردنمان بیفتد.
تو اما طاقت بیار رفیق اگر چه من می ترسم…
من اینجا دلم برای چشمهای تو که هرگز از نزدیک ندیده ام تنگ شده است. چشمهایی که از پس دیدن آن غول زیبای آزادی، ترس را از یاد برده است. شاید اینبار ورق برگردد چرا که هرگز قرار نبود که دنیا به نام یکی باشد آنهم اهریمن…
خسته اما بیداریم. هم من هم برادران و خواهران تو.
طعنه می زنند و خاموشند پدران و مادران همه ی ما اما… در چشمهای خیره ی ما رویاهای جوانیشان را می بینند که به روز نزدیکتر می شود. می مانند و دلسوزانه دعایمان می کنند.
تو اما طاقت بیار رفیق اگرچه کارد به استخوان تو رسیده است ولی خنکای این آزادگی همه ی تن تو را در خویش نوازش می دهد و نام تو را بر پیشانی این خاک اسیر متبرک می کند.
از طاقت تو ترس من به یکباره ریخته است و یقینی سخت مرا به خورشید رویاهایی که تو بخاطر آن در زندانی، مومنم می سازد.
طاقت بیار رفیق که خورشید من از چشمهای تو طلوع می کند.

پایان

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

به من گفت: بیا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمیر
آمدم!
خندیدم!
ماندم!
مردم!

“ناظم حکمت”

پانوشتهای اردیبهشت

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

پانوشت یک: هنوز و همچنان زنده ام. می بینم. می شنوم. می نویسم. می خوانم و نگاهم به زمین است.

پانوشت دو: به شمال می روم. صومعه سرا. جایی که رنج زیستن را در آن با دوستانی که اکنون ندارمشان، یاد گرفتم.

پانوشت سه: سیاوش شاملو مرد. یک خاطره موهوم در آن غروب به گمانم پاییزی: سیاوش شاملو، احمد باطبی، محمد غزنویان و یادگارهای گورستان امامزاده طاهر

پانوشت چهار: چای، سیگار، کلوچه

پانوشت پنج: رشت. یک شب بیداری بی درد. کمی آنطرفتر دلارا نقاشی هایش را پای چوبه دار یادگار گذاشت. ما چقدر ساده لوحیم؛ مبارزه اینترنتی، facebook

پانوشت شش: او به اندازه ی یک گلدان هم سبز نبود، من دوست داشتنم را بارور میکنم بی آنکه امید به برگشتنش داشته باشم.

پانوشت هفت: کتابخانه مجازی ام را راه انداختم. کتابهای الکترونیکی تان را برایم بفرستید و از کتابهای آنجا هر چه خواستید بردارید.

پانوشت هشت: قلعه رودخان. سربالایی که بروم عاشق خواهم شد؛ می دانم.

roudkhan_castle

پانوشت نه: بهروز جاوید تهرانی را می شناسم و خیلی ها را هم نه. درد من اینست که کاری نمیکنم.

پانوشت دهم خود تویی که مرا به درخت و آب و آتش پیوند زده ایی…

بسان رود که در نشیب صخره سر به سنگ میزند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

اینجایم من؛ بر تلّی از خاکستر

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

اینجایم من؛ در چند قدمی کارگری که وقت پا به ماه همسر باردارش از کار اخراج می شود.
اینجایم من؛ کنار رفیقی که بر بساط بافور و تریاک، جوانی اش را به مسلخ نشئه گی و اعتیاد می برد.
اینجایم من؛ همسایه ی معلمی که به جرم واگویه ی داستان ماهی سیاه کوچولو محکوم به اعدام می شود.
اینجایم من؛ همصحبت دخترکی که بکارت نوجوانی اش را به غنیمت یک کلام کوتاه و موجز از عشق تسلیم می کند.
اینجایم من؛ در فاصله ی گناه و دوزخ بدزیستان دورو که بهشت را به زور تقسیم می کنند.
اینجایم من؛ همداستان کاراکترهای «وقتی همه خوابیم»، می بینم و بی آنکه حرفی بزنم می گذرم…
و اتفاق می افتد…
اینجایم من؛ بر تلّی از خاکستر.

نه در غزه، نه در صیدا و نه در دارفور.
نه در مصر قدیم، نه در آفریقای سیاه، نه در جنگهای سومالی.
من در ایرانم. بر قله ی افتخار، قدیمیتر از تاریخ. سیگار در دستم و قصیده ای از پوچی و عصیان بر زبانم.
در آستانه ام. بیست و هشت چوب خط زندگی ام پر شده است.
بیست و نه ساله می شوم…
اینجایم من؛ ایران. بر تلّی از خاکستر…

این روزها…

نوشته شده در قسمت : خود نوشت توسط : نصور

این روزها من هم مثل همه ذرات بهار بی قرار لحظه ها و ثانیه ها هستم.
این روزها سیگار می کشم و کلوچه می خورم. بی هوا قدم می زنم و دنبال جای پای ترانه های قدیمی در ذهنم می گردم.
این روزها دلم برای دوستان از دست داده ام تنگ می شود. حوصله ی کتابهایم را ندارم.
این روزها دلم برای معشوقه ام که انگار باید بپذیرم نخواهمش داشت، یک ذره شده است.
این روزها دلواپس همه ی آنهایی هستم که به نوعی متفاوت فکر می کنند و متفاوت زندگی می کنند. خبرهای سیاهی می شنوم.
این روزها، روزها بلندتر شده است اما دلتنگی مدام پررنگتر می شود.
این روزها همه ی حرف ها بوی چپ می دهد و من فقط نگاه می کنم.
این روزها مدام سفارش های مختلف برای کارهای وب می آید و من انگار کرخت تر از آنم که از پسش بر بیایم؛ ولی می پذیرم تا بتوانند تندتر کارهایشان را پی بگیرند و من هم درسهایم را پس بدهم.
این روزها کار در شرکت آزارم می دهد. کار سختتر می شود و هر روز باید شاهد اخراج همکاران بیشتری باشم.
این روزها از عمله بودن سرمایه داری احساس بدی دارم.
این روزها تصمیم گرفته ام وبلاگ پررنگتری داشته باشم.
این روزها قول می دهم که نصور تازه تری در آستانه بیست و نه سالگی ام باشم و بیشتر بخوانم و بیشتر بنویسم و تفنگم را از یاد نبرم…