<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>.: الفبای سرخ :.</title>
	<atom:link href="http://blog.nasour.net/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.nasour.net</link>
	<description>نگاه نصور نقی پور به انسان، اجتماع و فرهنگ</description>
	<lastBuildDate>Thu, 01 Sep 2011 08:23:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>ازدواج در ایستگاه روز جهانی وبلاگ</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1390/06/ezdevaj_dar_rouz_jahaniye_weblog</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1390/06/ezdevaj_dar_rouz_jahaniye_weblog#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Aug 2011 16:18:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خود نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/?p=103</guid>
		<description><![CDATA[وبلاگ توتم من است. در او نفس می کشم، خودم را تعریف میکنم. به معنی می رسم و در او به خودم در دنیای جدیدی شکل می دهم. امروز روز جهانی وبلاگ است و من بی آنکه متوجه این مناسبت باشم ازدواج کردم و حالا می بینم که چه تقارن تصادفی جالبی شد؛ شروع زندگی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وبلاگ توتم من است. در او نفس می کشم، خودم را تعریف میکنم. به معنی می رسم و در او به خودم در دنیای جدیدی شکل می دهم.<br />
امروز روز جهانی وبلاگ است و من بی آنکه متوجه این مناسبت باشم ازدواج کردم و حالا می بینم که چه تقارن تصادفی جالبی شد؛ شروع زندگی مشترک با روز بزرگداشت جدی ترین دغدغه ی ما یعنی وبلاگ.<br />
امروز وارد سومین دنیای زندگی ام شدم تا پیش از این دنیای مجازی دنیای دومم بود و از امروز زندگی مشترک سومین دنیای من است.<br />
همسرم مهربان است و من با کهربای یک شادی دلگرم کننده وارد زندگی مشترک شدم.<br />
از همه ی دوستانی که به نحوی تبریک گفتند همین جا سپاس دوستانه ام را از طرف خودم و همسرم پیشکش وجود نازنینشان میکنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1390/06/ezdevaj_dar_rouz_jahaniye_weblog/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک عاشقانه ی آرام</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1390/05/asheghaneye_aram</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1390/05/asheghaneye_aram#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Aug 2011 17:27:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خود نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[واژه باران هزار ترانه ی ناخوانده میشوی؛ جایی که تنها تو را به اسم صدا می زنم. جایی که پشت هزار رویای نادیده، تنها من با یک مشت بزرگتر از همه ی روزگار با واژه گانم که تنها تو می فهمی شان نشسته ام کمرنگتر از کم نورترین ستاره گان یک شب ابری و تاریک. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>واژه باران هزار ترانه ی ناخوانده میشوی؛ جایی که تنها تو را به اسم صدا می زنم.<br />
جایی که پشت هزار رویای نادیده، تنها من با یک مشت بزرگتر از همه ی روزگار با واژه گانم که تنها تو می فهمی شان نشسته ام کمرنگتر از کم نورترین ستاره گان یک شب ابری و تاریک.<br />
بگذار بر فرازی از تاریخ، کنار ایمان و گناه و خدا تو را ببوسم چرا که درد را هشت ماه بیشتر از من به آغوش خویش کشیدی و در من روییدی و من در تو به ابتدای هزار فصل بی لبخند این همه بی روزنه گی رسیدم.<br />
عشق تنها همان دوست داشتنهای بی طمع فردا و آغوش و روزمره گی بود و هرگز مرا در من به قصد نوشیدنم آغاز نکردی.<br />
دوستت دارمها&#8230; در من تکرار می شوند تا در پس این همه فاصله به تو برسد تا نور بگیری و تازه شوی و برای سرسبزشدنت برویی و دلت گرم باشد که نصور هنوز و همچنان برای تو قلب دلتنگ واژه هاست ناب و سراسر صدا در حضور منطق سرد ترانه کش&#8230;<br />
پیشکش به تو از راهی دور، از لابه لای گنگترین روزهای ابهام و تنهایی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1390/05/asheghaneye_aram/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیینه ای برای قزوین امروز</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1390/04/qazvin_emrooz</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1390/04/qazvin_emrooz#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 21:57:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[بلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[سایت قزوین امروز]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا خدابخش]]></category>
		<category><![CDATA[قزوین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/?p=92</guid>
		<description><![CDATA[از ابتدا تا انتهایش چند قدم بیشتر نبود و نمیتوانست بهانه ی پررنگی برای یک پست وبلاگی باشد اما آخرین غرفه ای که رو به درب خروجی و روبه خنکای غروب قزوین، چشمم را گرفت غرفه ی سایت قزوین امروز بود. راستش از اینکه در نمایشگاه رسانه های دیجیتال که برای اولین بار در قزوین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از ابتدا تا انتهایش چند قدم بیشتر نبود و نمیتوانست بهانه ی پررنگی برای یک پست وبلاگی باشد اما آخرین غرفه ای که رو به درب خروجی و روبه خنکای غروب قزوین، چشمم را گرفت غرفه ی <a href="http://qazvin.info/" target="_blank">سایت قزوین امروز</a> بود. راستش از اینکه در نمایشگاه رسانه های دیجیتال که برای اولین بار در قزوین برگزار شده بود جز سی دی های شرکتهای وطنی که افتخارشان پکیجهای کرک شده صدها نرم افزار خارجی، بدون رعایت کردن حق کپی رایت، بود کمی توی ذوقم خورد.</p>
<p><a href="http://www.khodabakhsh.info/index.php" target="_blank">علیرضا</a> را که دیدم یه کم آخر خطی دلم باز شد. <a href="http://qazvin.info">سایت قزوین امروز</a> تمام نمای توان فنی اش اگر نباشد، نشان دهنده ی روحیه ی اوست. پیشترها وبلاگش را هم یک دیگ درهم جوش لینکهای گوناگون ساخته بود و همه را همانجا به جان هم می انداخت. رشد و گسترش گفتمان انتقادی در فضای مجازی قزوین خیلی اش مدیون همین php کار ژورنالیست است که همین کورسو شمع وبلاگنویسی و <a href="http://qazvin.info">سایت قزوین امروز</a> را با عشق از پشت شیشه ی عینکش روشن نگه داشته است.</p>
<p>اگر حرف زدن هر چند تند را بدون فحش بلد باشی بنویسی؛ میتوانی آنرا در <a href="http://qazvin.info/" target="_blank">قزوین امروز</a> لینک کنی تا قزوینیها بخوانند و جوابت را در وبلاگها و تریبونهایشان بدهند و چه بسا همانجا برایت لینک کنند. در <a href="http://qazvin.info/" target="_blank">قزوین امروز</a> تنها خط قرمز ادب و شان کلمات است و جز این بعید میدانم <a href="http://www.khodabakhsh.info/index.php" target="_blank">علیرضا خدابخش</a> به خوشایند کسی بخواهد لینکی را حذف کند.</p>
<p>تصویر زیر نشان میدهد که <a href="http://www.khodabakhsh.info/index.php">علیرضا خدابخش</a> اصلا تعارف نکرد عکس دونفره بگیریم :)</p>
<p><a href="http://blog.nasour.net/wp-content/uploads/2011/07/qazvin_emrooz.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-93" title="علیرضا خدابخش در غرفه سایت قزوین امروز؛ نمایشگاه رسانه های دیجیتال قزوین" src="http://blog.nasour.net/wp-content/uploads/2011/07/qazvin_emrooz-300x224.jpg" alt="علیرضا خدابخش در غرفه سایت قزوین امروز؛ نمایشگاه رسانه های دیجیتال قزوین" width="300" height="224" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1390/04/qazvin_emrooz/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طلوع دوباره ی رویانز</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1390/03/toloue_royanz</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1390/03/toloue_royanz#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 May 2011 17:32:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[بلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[رویانز]]></category>
		<category><![CDATA[سایت اشتراک لینک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/?p=83</guid>
		<description><![CDATA[رویانز به معنای دختر خورشید است و آنرا از دخترکی جنوبی یاد گرفتم که وبلاگی کوچک اما پررنگ داشت. زندان و هزار دغدغه ی دیگر باعث شد که دامنه ی رویانز را از دست بدهم و این سایت توسط یک شرکت خارجی خریداری و ثبت شود. هیاهوی عید ۱۳۹۰ که تمام شد دوباره دلم هوای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://royanz.com/" target="_blank">رویانز </a>به معنای دختر خورشید است و آنرا از دخترکی جنوبی یاد گرفتم که وبلاگی کوچک اما پررنگ داشت. زندان و هزار دغدغه ی دیگر باعث شد که <a href="http://royanz.com" target="_blank">دامنه ی رویانز</a> را از دست بدهم و این سایت توسط یک شرکت خارجی خریداری و ثبت شود. هیاهوی عید ۱۳۹۰ که تمام شد دوباره دلم هوای <a href="http://royanz.com/" target="_blank">رویانز</a> و حضور صمیمی اش را کرد و با یک ایمیل به آن شرکت خارجی درخواست بازپس گرفتن سایتم را برایشان فرستادم. با مکاتبات زیاد و کمک دوستان دور و نزدیک با توافقی دوطرفه، رویانز دوباره برای من و هزاران لینک پررنگ <a href="http://royanz.com/" target="_blank">فرهنگ و اندیشه در وب فارسی</a> شد. برایش طرحی نو با وردپرس درانداختم و دستی به سر و رویش کشیدم با همه ی عشق به شما دوستداران فرهنگ و اندیشه تقدیم میکنم. عضویت در <a href="http://royanz.com/" target="_blank">رویانز</a> آزاد است و در صفحه اصلی آن ایمیلی که مراحل عضویت را می توان با آن تکمیل کرد را معرفی کرده ام. خوشحال می شوم که در وبلاگهایتان، <a href="http://royanz.com" target="_blank">رویانز</a> را به دوستان دیگر بشناسانید و این دختر خورشید را برای سپیده دمان خردورزی و دنیایی پر از عشق و اندیشه، یادگار بیداری خود نگه داریم&#8230;<br />
رویانز را در آدرس <a href="http://royanz.com/" target="_blank">royanz.com</a> ببینید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1390/03/toloue_royanz/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیشمرگانه های تنهایی</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1389/09/pishmargane_haye_tanhaee</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1389/09/pishmargane_haye_tanhaee#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Dec 2010 14:56:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خود نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/?p=76</guid>
		<description><![CDATA[دستها و ذهن من مثل بلاتکلیفی بی رمق هوای این روزها برای باریدن و نباریدن میان نوشتن و ننوشتن، مردد است. مگر نه اینست که نوشتن همیشه برای من خلق دنیایی بوده است که بتوان در آن بی هیچ خدا و درد و تقدیری زیست و به فراخور حال در آن ساخت و پرداخت؟ کنج [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دستها و ذهن من مثل بلاتکلیفی بی رمق هوای این روزها برای باریدن و نباریدن میان نوشتن و ننوشتن، مردد است. مگر نه اینست که نوشتن همیشه برای من خلق دنیایی بوده است که بتوان در آن بی هیچ خدا و درد و تقدیری زیست و به فراخور حال در آن ساخت و پرداخت؟</p>
<p>کنج این سه گوش بی نور تنهایی و این کتابخانه کوچک اما پر نور من گواه من است که جز فلسفه و ادبیات و تنهایی هرگز حریص چیزی نبوده ام وجز داشتن خصلت انسانی هرگز شرط دیگری برای دوستی با دیگران نداشته ام. دلم نه گرفته است و نه شوق دیدن خورشید دارد که من در این سفر درخویشتنم دوست دارم از این کره ی متروک تیره به هزار توی بی مرز مرگی ناب و ساده و ساکت بروم و در آنجا دوست داشتنهایم را بسازم&#8230;</p>
<p>جایی که ایمان توجیه خوی من نباشد و رو در روی خدا بر پهنه ای از ملکوت پاسخ تمام پرسشهایم را یکی یکی ببلعم و سوگند بخورم که فقط جویای عشق بودم و لبخند کودک فردا بی آنکه از درد دالانهای سیاه تاریخ دیروزش چیزی بداند.</p>
<p>کامم جز به چای و کلوچه و پکی از سیگار، تلخ است و از همه ی صداهای بی عشق که حالی هم از خرابی من نمی پرسند، سخت بیزارم گویی که خودخواهی در من مقدسم را هرگز پایانی نیست&#8230;</p>
<p>ننوشتن اما ممکن نخواهد شد چرا که نوشتن، تاریخ روح من است چونان جوشیدن که تاریخ روح چشمه است.</p>
<p>بانوی دورها و شاید هرگز ندیدنها، مرا در این بی سرانجام دلفریب ببوس و برقص و بخوان که گواه ما باشد جایی که جز عشق و انسانیت شاهدی نیست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1389/09/pishmargane_haye_tanhaee/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راهنمایی برای مطالعه ی کتاب سنجش خرد ناب اثر امانوئل کانت</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1389/07/rahnamay_e_sanjesh_e_kherad_e_naab</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1389/07/rahnamay_e_sanjesh_e_kherad_e_naab#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Oct 2010 07:25:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/1389/07</guid>
		<description><![CDATA[زمستان ۸۸ در پرسه هایی که میان کتابفروشیهای اندک اما پررنگ قزوین داشتم به کتاب کاربردی و واقعا لازم و بجایی برخوردم که همیشه نبود چیزی شبیه به آنرا در کتابخانه ی پژوهشگران فلسفه، به ویژه پژوهندگان فلسفه کانت احساس میکردم. کانت از دشوارترین فلاسفه ی دوران جدید به شمار می آید و کتاب نقد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زمستان ۸۸ در پرسه هایی که میان کتابفروشیهای اندک اما پررنگ قزوین داشتم به کتاب کاربردی و واقعا لازم و بجایی برخوردم که همیشه نبود چیزی شبیه به آنرا در کتابخانه ی پژوهشگران فلسفه، به ویژه پژوهندگان فلسفه کانت احساس میکردم.<br />
کانت از دشوارترین فلاسفه ی دوران جدید به شمار می آید و کتاب نقد عقل محض مهمترین اثر فلسفی است که در دوران جدید نوشته شده است. بداعت و فراگیری پرسشهای مطرح شده در این کتاب، کانت را به ابداع واژگان فنی تازه ای وا می داردکه فهم این واژگان و درک رابطه ی میان آنها، به جامعیت فهم ما از این کتاب کمک فراوانی خواهد کرد.<br />
کانت در دیباچه ی ویرایش یکم این کتاب در توضیح پرسشهایی که این کتاب امید پاسخگویی به آنها را دارد، می گوید:</p>
<blockquote><p> در این بررسی من هدف خود را تمامیت (جامعیت) قرار داده ام و به جرات اظهار می دارم که هیچ مساله ی متافیزیکی نیست که حل نشده باشد یا حداقل کلید حل آن ارائه نگردیده باشد.</p></blockquote>
<p>رالف لودویگ نویسنده کتاب راهنمای مطالعه ی سنجش خرد ناب (نقد عقل محض)، این راهنما را چنین توصیف می کند:</p>
<blockquote><p>کسی که مایل است، لازم است یا حتی مجبور است اصل کتاب سنجش خرد ناب، این شاهکار کانت را بخواند، کتاب حاضر را راهنمایی سودمند خواهد یافت در ورود به متنی جذاب اما نه چندان آسان فهم. این کتاب شما را با خواننده ای پرتجربه همسفر خواهد کرد که دشواری راه را بر شما هموار می کند، گام به گام با اصطلاحات ویژه ی کانت آشنایتان می کند؛ تا در پایان راه قادر شوید این اثر سترگ کانت را خود به دست گیرید و آن را با لذت و بهره ی فراوان بخوانید و بفهمید. در عرصه ی فلسفه &#8220;نوآموز&#8221; بودن عار نیست؛ برعکس: اعتراف به این امر، خود نخستین نشانه ی چیره شدن بر این وضع است. این کتاب ابزار لازم را در اختیارتان می گذارد.</p></blockquote>
<p>نسخه ای که من از این راهنمای سودمند دارم نوشته ی رالف لودویگ می باشد و توسط انتشارات مهراندیش در ۱۹۹ صفحه، چاپ اول تهران ۱۳۸۷، منتشر شده است. ترجمه ی روان و قابل فهم این کتاب که حتی ناآشنایان با زبان کانت آنرا به راحتی متوجه می شوند توسط آقای رحمان افشاری صورت گرفته و آشنای کتابدوستان اندیشه و فلسفه، آقای خسرو ناقد ویراستاری آنرا انجام داده است.<br />
برگردان فارسی کتاب نقد عقل محض که این راهنما مطابق با آن ترجمه شده است نیز کتاب سنجش خرد ناب نوشته ایمانوئل کانت؛ ترجمه میرشمس الدین ادیب سلطانی- ویراست دوم- تهران ۱۳۸۴ موسسه انتشارات امیرکبیر می باشد.<br />
فرصت اگر دست دهد قصد دارم چند اثر مفید دیگر که به درک اندیشه های این فیلسوف عصر روشنگری کمک کند معرفی کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1389/07/rahnamay_e_sanjesh_e_kherad_e_naab/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بگیر فطره ام؛ اما مخور برادر جان</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1389/06/begir_fetream</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1389/06/begir_fetream#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Sep 2010 07:58:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خود نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/1389/06</guid>
		<description><![CDATA[از آن شب سرد زمستانی که ۱۱ اسفندش می گفتند، می گویم&#8230; از آن شبی که تو هم به همراه من و چندی دیگر به ضیافت میله ها و دیوارها رفتیم. شبی که تقدیر ناگزیر جوانیمان بود. هیچ ات یاد می آوری که بیش از شش ماه از آن شب می گذرد و تو تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://blog.nasour.net/wp-content/uploads/2010/09/gandom.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-64" style="border: black 2px solid;" title="gandom" src="http://blog.nasour.net/wp-content/uploads/2010/09/gandom.jpg" alt="" width="289" height="215" /></a></p>
<p>از آن شب سرد زمستانی که ۱۱ اسفندش می گفتند، می گویم&#8230;<br />
از آن شبی که تو هم به همراه من و چندی دیگر به ضیافت میله ها و دیوارها رفتیم.<br />
شبی که تقدیر ناگزیر جوانیمان بود.<br />
هیچ ات یاد می آوری که بیش از شش ماه از آن شب می گذرد و تو تا دیشب این سرزمین، میهمان صیام و سکوت بودی؟<br />
امروز عید من است&#8230;<br />
تو هم با من و همه ی روزه داران این ماه خدا به لبخند و سفره و ایمان نشسته ای و من امروز خوشحالم.<br />
عیدت مبارک باد&#8230;</p>
<blockquote><p>بگیر فطره ام، اما<br />
مخور برادر جان<br />
که من در این رمضان قوت غالبم غم بود&#8230;!</p>
<p>                                                                 مهدی اخوان ثالث</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1389/06/begir_fetream/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخرین سفر</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1389/06/akharin_safar</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1389/06/akharin_safar#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 17:52:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خود نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/1389/06</guid>
		<description><![CDATA[نه رنگ می زنم و نه رنگ می بازم فقط و فقط دنبال تصویر روشنی از خودم هستم که روی وسوسه کاغذ سپید یا همانند یک سایه روی دیوار بتابانم و خودم را به او معرفی کنم. سفری تا انتهای تاریک خودم که سیاه و دور و ناشناخته است. سفری بی بازگشت؛ گویی که آخرین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نه رنگ می زنم و نه رنگ می بازم فقط و فقط دنبال تصویر روشنی از خودم هستم که روی وسوسه کاغذ سپید یا همانند یک سایه روی دیوار  بتابانم و خودم را به او معرفی کنم. سفری تا انتهای تاریک خودم که سیاه و دور و ناشناخته است. سفری بی بازگشت؛ گویی که آخرین سفر هر انسان سفری در خویش است و این یک کشف و خلق توامان و هم مرز است.<br />
نه خدا و نه حقیقت که من در پی بودنی از خویشم که قرار است یگانه باشد و یگانه هم بوده است.<br />
آن یگانه را فقط با شدن می شود شناخت&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1389/06/akharin_safar/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طاقت بیار رفیق&#8230;</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1388/06/taghat_biar_rafigh</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1388/06/taghat_biar_rafigh#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 10:27:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خود نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/?p=49</guid>
		<description><![CDATA[سلام دور و دیر و دردناک مرا از پس یک تنهایی تاریخی بشنو از پس قرنها سکوت و سر در مغاک فرو بردن و در خویش هم دم نزدن با تو که صدای بغضهای هزارساله ی منی، حرف می زنم. لحظه ای زخمه های به ارث برده از دخمه های زندانت را فراموش کن و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دور و دیر و دردناک مرا از پس یک تنهایی تاریخی بشنو<br />
از پس قرنها سکوت و سر در مغاک فرو بردن و در خویش هم دم نزدن با تو که صدای بغضهای هزارساله ی منی، حرف می زنم.<br />
لحظه ای زخمه های به ارث برده از دخمه های زندانت را فراموش کن و به حرفهای من که نماینده ی نسل خاموش به خاکستر نشسته ای هستم که میلاد خویش را در پس سالهای دور گم کرده است، گوش کن.<br />
از اینهمه درد و شکنجه و زندان و اعدام در هر برگ این تاریخ سرزمین من بسیار بوده است. هزار باره پیشینیان ما را به میخ کوبیده اند، شمع آجین کرده اند، در سیاهچال ها پوسانده اند و در صدها میدان شهر گردن زده اند و به دار آویخته اند اما هربار صدای برخاسته از نورشان، آماج یک نفرین ازلی سیاه شده است و باز مزدوران شب عافیت خورشید را به یغما برده اند و هرگز این خاک فقط در نام پرگهر، آفتاب روشنی و پرنده ی آزادی بر آسمان خویش ندیده است.<br />
هنوزم از یاد نرفته است که نداها و سهراب ها و کیانوشهای ما در خون خویش تصنیفی غمگین از آزادی را زمزمه کردند و ما شنیدیم و گریه کردیم و فریاد کشیدیم و از ما، تو به دخمه های زندان رسیدی و ما از پس شما مرثیه نوشتیم و دردنامه و بغضگریه ساز کردیم و در خیابانهای شهر فریاد کشیدیم اما&#8230; همه ی ترس من از آنست که خون ندایی عزیزان ما پاک شود و تو در زندان بپوسی و من هم نتوانم صدایم رابه جایی برسانم و در یک دوره باطل هزار ساله یوغ زر و زور و تزویر برگردنمان بیفتد.<br />
تو اما طاقت بیار رفیق اگر چه من می ترسم&#8230;<br />
من اینجا دلم برای چشمهای تو که هرگز از نزدیک ندیده ام تنگ شده است. چشمهایی که از پس دیدن آن غول زیبای آزادی، ترس را از یاد برده است. شاید اینبار ورق برگردد چرا که هرگز قرار نبود که دنیا به نام یکی باشد آنهم اهریمن&#8230;<br />
خسته اما بیداریم. هم من هم برادران و خواهران تو.<br />
طعنه می زنند و خاموشند پدران و مادران همه ی ما اما&#8230; در چشمهای خیره ی ما رویاهای جوانیشان را می بینند که به روز نزدیکتر می شود. می مانند و دلسوزانه دعایمان می کنند.<br />
تو اما طاقت بیار رفیق اگرچه کارد به استخوان تو رسیده است ولی خنکای این آزادگی همه ی تن تو را در خویش نوازش می دهد و نام تو را بر پیشانی این خاک اسیر متبرک می کند.<br />
از طاقت تو ترس من به یکباره ریخته است و یقینی سخت مرا به خورشید رویاهایی که تو بخاطر آن در زندانی، مومنم می سازد.<br />
طاقت بیار رفیق که خورشید من از چشمهای تو طلوع می کند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1388/06/taghat_biar_rafigh/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>45</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پایان</title>
		<link>http://blog.nasour.net/1388/06/payan</link>
		<comments>http://blog.nasour.net/1388/06/payan#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 03:13:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نصور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خود نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.nasour.net/1388/06/payan</guid>
		<description><![CDATA[به من گفت: بیا به من گفت: بمان به من گفت: بخند به من گفت: بمیر آمدم! خندیدم! ماندم! مردم! &#8220;ناظم حکمت&#8221;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به من گفت: بیا<br />
به من گفت: بمان<br />
به من گفت: بخند<br />
به من گفت: بمیر<br />
آمدم!<br />
خندیدم!<br />
ماندم!<br />
مردم!</p>
<p>&#8220;ناظم حکمت&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.nasour.net/1388/06/payan/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

